تبليغاتX
عقلانیت-فردیت-آزادی

عقلانیت-فردیت-آزادی

سرانجام روزی، مردان و زنانی بر خواهند خواست تا قله های کوهستانی را برای ملاقاتی با شکوه، استوار و آزاد بپيمايند، و آماده اند برای دريافت روح يکديگر، برای قسمت کردن و لذت بردن از تشعشعات زرين خورشيد عشق هر چقدر تزيينی، هر چقدر روياپردازانه و هر چقدر هوشی شاعرانه. کسی قادر نخواهد بود توان آفرينی های اين چنين نيرويی را در زندگی مرد و زن پيش بينی کند. اگر روزی جهان، حقيقت دوستی و يگانگی را ، و نه ازدواج را، از درونش متولد سازد، آنزمان عشق انرژی دهنده آن خواهد بود

نويسنده: اما گلدمن - مترجم: ملکرخ عابدی

 مقدمه مترجم:
((اما گلدن)) در 27 ژوئن 1869 در ليتوانيا که آنزمان بخشی از روسيه بود به دنيا آمد . او در سنين جوانی وارد آمريکا شددر شيکاگو که عمدتا از نفوذ بينش آنارشيسم بهره می گرفت و اما گلدمن نوجوان از آن لحظه بدفاع از جنبش آنارشی برخاست . او در مقاله ای بنام " درسهای اوليه آنارشيسم " مينويسد طرفداران استبداد و حکومتگری آگاهانه آنارشی را بعنوان هرج و مرج طلب و بی بند و بار لقب ميدهند ، در حاليکه واژه آنارشی ريشه اش از يونان قديم به مفهوم ايستادگی و تسليم ناپذيری در مقابل سلطه قدرت می باشد . مقاله عشق و ازدواج اما گلدمن نزديک به يک قرن ميگذرد و نسل های بسياری از زن و مرد در جهت انديشه های او تا کنون گام برداشته اند . زنی که بر حقايق تلخ زندگانی زنان در اين جوامع مردسالار واقف بود و چون پرنده ای سبکبال دريای آزادی را درنورديد تا آنرا به آيندگان مژدگانی دهد . از اينرو زنانی که بر انديشه مبارزاتی اما گلدمن آشنا شدند همگی بر اين باور بودند که او آنگونه زنی بود که چندين قرن از نسل خويش فراتر می زيست آنگونه که شايد ما فروغ فرخزاد را داشته ايم اما هر کدام به سبکی متفاوت برای آزادی زن و رهايی انسان از بند های کليشه ای تعبد و از خود بيگانگی کوشيدند .
البته خواننده توجه کند که اين روند مالکيت کالايی در عرصه کنترل بر هويت زنان و زندگی زيستی ما جدا از تاريخ سلطه ايدئولوژِی مدرنيسم و ليبراليسم غربی نبوده جايی که اما گلدمن در برجسته کردن مناسبات عاشقانه آنرا بخوبی به نقد ميکشد . مناسبات بيمارگونه کنترل و سلطه گری اساسا ريشه در بينش و عمل کرد اصول گرايان دولت ساختار دارد که در جهت کنترل بر توليد زندگی زيستی ( اقتصادی ، فرهنگی ، جنسی ، نژادی و غيره ) مردمان و طبيعت ما بر آمده اند . اين انحصار طلبی قدرت حزبی و فرقه ای مدرن که در چهار چوب اخلاق گرايی قانون ، حکومت و دولت، اشکارا به تخريب و آلوده کردن تمام هستی زندگی زيستی و مناسبات همسايگی اکوزيستی عاشقانه بر آمده ، طبعا مقاومت رو به رشد جنبش های ميليونی جهانی را در برابر اين تخريب گرايی بی عاطفه اش روز بروز وسيع تر و جدی تر ميکند . از اين جهت اما گلدمن عليه کليت اين نظام کنترل حکومتی يعنی استبداد ، استثمار و استعمار سر به شورش گذاشت . آوازه مبارزاتش آنچنان گستردگی ای داشت که حتی حاکمان حزب بلشويک روسيه با وجود اعمال سيستم ترس و کنترل بر انقلاب شورا ها و آنارشيستها و منتقدين انروز، هنوز جرات نميکردند به اما گلدمن و دلداده مبارزش آلکساندر برکمن صدمه ای وارد آورند . گرچه لنين و ديگر شرکای ارباب حکومتی اش با زيرکی تمام به آندو پيشنهاد بالاترين مقام های نخبگی کشوری را دادند اما اين دو آزاديخواه عاشقتر از آن بودند که فريب عنوان های پوشالی و مريضگونه را بخورند و سرکوب خشک کمونيسم دولتی را عليه شورا های کارگری و دهقانی و کمونهای مردمی و آزاد انديشان بپذيرند، انگونه که حتی در زير چکمه های آهنين قدرت طلبی و اقتدار گرايی حزب بلشويک و حکومت قانون اصول گرايی اش ،آندو بدفاع از شورا ها و کمونهای خودگردان برآمدند . حزب در اکتبر 1917 تحت عنوان نظارت بر امپرياليستهای شکست خورده ، در واقع قلب شوراهای انقلابی خودگردان روسيه را نشانه رفت و ديکتاتوری سرخ را آفريد تا آنجا که اوايل سال 1921 آخرين تپش جنبش شورايی که در حماسه کرونشتات شکل گرفت را با رياست ژنرال تراتسکی معروف به "لرد تراتسکي"و زينوويف، علی رغم اعتراضات حتی يک سوم از اعضای خود حزب بلشويک که خطر سازمان مخفی چکا را هم بالای سر خود حس کرده بودند ، کاملا به خون کشاند و سرمايه داری بور کراتيک دولتی را جايگزين شوراهای خودزيستی کمونها کرد و اين دقيقا همان چيزی بود که باکونين در سالهای دوران مارکس و بعدها اما گلدمن در باره ديکتاتوری سرخ ( پرولتاريا ) پيش بينی کرده بودند . ديکتاتوری ای که در امتداد قدرت گيری اش توسط همان ساختار اقتدارگرايی لنينی تقريبا تمامی اعضاء اصلی يعنی "خودي" حزب را با نظارت استالين تار و مار کرد . مثل معروف اما گلدمن در واکنش به ديکتاتوری حزب اينگونه بود " در انقلابی که من نتوانم در آن برقصم آن انقلاب من نيست ". از اين نظر بازنگری اين رويداد در تاريخ اردوگاه بردگی جهانی کمونيسم دولتی حائز اهميت است . اما گلدمن حتی اين شانس را يافت که در جنبش جنگ داخلی اسپانيا عليه فرانکو ديکتاتور شرکت داشته باشد و توطئه ها و سياستهای احزاب استالينی اسپانيا ( بمانند حزب توده ايران )را به نقد کشد .
اما گلدمن در واقع اسطوره و سمبلی از حماسه آفرينی بود چنانکه مبارزات خستگی ناپذير او در ايالات متحده آمريکا زبانزد همگان بود . او جنگ های امپرياليستی را که ستمی مضاعف بر زندگی زنان و کودکان و رنجی بيشتر بر زندگی زحمتکشان بود شديدا محکوم کرد و برای آزادی زنان حتی در انتخاب حق بارداری زبان و نوشتاری توانمند و طوفان خيز داشت ، آوازه او آنگونه بود که ميليونها نفر به او عشق ميورزيدند و ميليونها نفر از او می ترسيدند .
براستی نميتوان انکار کرد که ما امروزه در آغاز قرن 21 با چنان نسلی از زنان در جنبش آزاديخواهی جهانی روبرو هستيم که توانمندانه اهميت حضور عاشقانه زيستن را بر بسياری از ما مردان متجلی ساخته اند و اين شکوفايی دامنه اش گسترده تر از آن است که بتوان بر آن چشم پوشيد و خوشا به آنان که در گلزارش بذر افشانی ميکنند .
ازدواج و عشق
تصورات عمومی مردم بر اين است كه عشق و ازدواج هم معنی اند و از انگيزه های يكسانی سر چشمه ميگيرد. و نياز های انسانی را بطور مشابهی پاسخ می دهند و اين موضوع بمانند بسياری از ديگر تصورات عام مردمی نه تنها تكيه بر واقعيت درست بلكه بر پايه خرافه ها واقع شده است .
ازدواج و عشق هيچ اشتراكی با هم ندارند ، در واقع مثل فاصله دو قطب ، متضاد يكديگر . بدون شك برخی از ازدواج ها محصول عشق بوده اند البته نه صرفاً به بخاطر اينكه عشق می توانست حضورش را تنها از طريق ازدواج قراردادی ابراز دارد بلكه ترجيحاً باين خاطر كه معدود افرادی قادر بودند درحصار ازدواج رابطه شان را رشد دهند. امروز ديگر اكثريت زيادی از زنان و مردان بر اين باورند كه ازدواج چيزی بجز يك تظاهر مسخره نيست و آنها فقط برای اجتناب از قضاوت مردم تسليم آن ميشوند(1). به هرحال اين هم حقيقت دارد كه اگر برخی از اين ازدواج ها بر مبنای عشق و عاشقی در حيطه ازدواج همچنان ادامه يابد ، اما من بايد تأكيد كنم كه تداوم اين عاشقی بر پايه حضور عشق است و نه ازدواج .
به عبارت ديگر اساساً اين اشتباه ست كه عشق را نتيجه ازدواج بدانيم .خيلی بندرت از معجزاتی شنيده ميشود كه دو نفر تازه بعد از ازدواجشان درعشق افتاده باشند . اما با مشاهده ای دقيقتر در می يابيم كه اين صرفاً برآمده از همان تنظيمات زناشويی است آنهم از يك وضعيت اجتناب ناپذير . مطمئن در كنار هم بودن فقط بخاطر عادات عرفی با يك رابطه خود انگيخته كه مملو از شور وزيبايی عاشقانه باشد دنيايی فاصله دارد وطبعاً در نبود اين صميميت آزاد عاشقانه است كه ازدواج در واقع اثباتی ست بر تحقير كردن زندگی يك زن ومرد .
اصولاً ازدواج بمانند يك قرارداد اقتصادی و يا صندوق بيمه ميماند كه تنها تفاوتش با بيمه عمر در اين است كه ازدواج تعهدات بيشمار و دقيقتری را لازم دارد ، در شرايطی كه بازده آن در مقايسه با سرمايه گذاری بيمه عمر خيلی ناچيز و كم اهميت تر بشمارمی آيد. در يك قرارداد بيمه عمر فرد مقدار معينی پول می پردازد و هر زمان هم كه بخواهد آزادانه فسنحش ميكند ، ولی در ازدواج پاداش زن همان دريافت شوهر می باشد اما بخاطر آن بايد اسمش ، آزادی اش ، ارزش های شخصی اش و تنها زندگی ای كه دارد را واگذار كند آنهم تا آنزمان كه مرگ آنرا پايان دهد. تازه ازدواج ، زن را مادام العمر چه در هويت فردی و چه اجتماعی اش مثل يك وصله زايد ولی مصرفی وابسته ميسازد. البته مرد هم خساراتی می پردازد اما هنگاميكه مرد ميدان فعاليت گسترده تری دارد ازدواج او را باندازه يك زن محدود نميكند هر چند اگر مرد در زمينه اقتصادی زنجير سنگين تری را برخود حس كند . اينجا آن شعار دنته در مورد ((دوزخ)) با موضوع ازدواج كاملاً مناسبت پيدا ميكند وقتيكه او می گويد " اينجا جايی است كه هر كس پاگذار همه اميدش را بايد فراموش كند". ازدواج يك شكست است و تنها يك ابله قادر به انكار آنست. فقط با نگاهی كوتاه به آمارهای طلاق هر كسی می تواند در قالب ازدواج ، شكست تلخ را بفهمد . حتی اين بحث اصول گران يا مقيد كه گويا با قوانين شل تر طلاق و ايجاد فضای باز تری برای زنان باز آنها نمی توانند منكر اين واقعيت شوند كه : 1- از هر دوازده ازدواج يكی به طلاق منجر ميشود.2- افزايش طلاق از سال 1870 از 28 نفر به 73 نفر برای هر صد هزار نفر جمعيت 3- از سال 1867 كه روابط خارج از مناسبات زناشويی بعنوان يك زمينه مكفی برای طلاق محسوب شد آمار طلاق 8. 270 درصد افزايش يافت .
اضافه بر اين آمار نفس گير ، تازه منابع وسيع و نوشتارهای ادبی غم انگيزی وجود دارد كه واقعيت اين موضوع را روشن تر ميكند . رابرت هريك در كتاب ((با همديگر)) پيرو در ((نيمه راه)) يوجينی والتر در "پرداخت كامل" و منابع بيشماری از ديگر نويسندگان درباره يكنواختی و نا بار آوری وخفت بار بودن قاعده ازدواج به بحث پرداخته اند و همينطور اين واقعيت كه ازدواج تا چه حد در درك همدلانه و همجوشی عاشقانه بی كفايت و ناتوان است .
يك دانشجوی آگاه به مسائل اجتماعی از اين توجيهات مصنوعی عامه پسند در مورد پديده ازدواج خشنود نخواهد بود . او با كندكاوی عميق تر و ژرف بينانه تر به درون زندگی جنسی ، می خواهد بداند چرا سنت ازدواج به فاجعه خشم ميشود.
ادوارد كارپنتر می گويد، پشت سر هر ازدواج ، زندگی مادام العمر دو سكی نهفته است ، فضای زندگی ای كه از شخصيت آن دو فاصله ميگيرد و زن و مرد بصورت بيگانه ای درآن باقی می مانند، چرا كه ديوار غير قابل نفوذی از خرافات ، سنت ها و عادات ازدواج ، آنها را از يكديگر جدا می كند بی آنكه اين سنن از پتانسيل رشد دانش و ارزش های شخصيتی آنهابرای يكديگر برخودار باشد همان چيزيكه از فقدانش ، ارتباط يك جفت محكوم به شكست است.
هنريك ايبسن كه از تمامی اين رياكاری های خفت بار اجتماعی متنفر است شايد او اولين كسی بود به اين حقيقت بزرگ واقف شد :اينكه نورا شوهرش را ترك می كند نه بر اساس انتقادهای احمقانه ای كه گويا او از مسئوليت هايش خسته شده بود و يا ازحس نياز به حقوق زنان اينكار را كرده بود ، بلكه به اين خاطر كه او هشت سال با بيگانه ای زندگی كرد و برايش فرزندانی بدنيا آورد . آيا هيچ چيز از اين تحقير آميز تر و شرم آورتر ، آن هم برای زندگی های طولانی كه بصورت دو غريبه باهم در آن بوده اند؟ پس برای زن ضروری نيست كه چيزی بيشتر درباره مناسباتش با مرد بداند، جز پس انداز كردن در آمد او؟ برای آگاهی يك زن، آيا همين پس كه چگونه از خودش ظاهری پسنديده نشان دهد؟ ماهنوز از آن اسطوره مذهبی كه زن را خالی از روح و جان مايه زندگی ميدانست رها نگشته ايم ، يعنی زن صرفاً زايده ای از مرد بود و از پهلوی او بيرون آمد آنهم بمناسبت رفاه آن آقازاده كه بحدی قوی بود كه از سايه خودش هم می ترسيد .
شايد بخواهند بما القا كنند كه كيفيت نامرغوب ماديت زن از آنجايی است كه جوهره پيدا يشش پست تر بوده است . يعنی زن جان مايه ندارد و ديگر چه چيز بيشتری لازم است که راجع به او بدانيم ، پس به هر صورت يعنی زن از همان ابتدا روح زندگی نداشته است . و حال به هر اندازه كه اين جان مايگی زن كمتر ، او از داشتن دارايی بيشتری بعنوان يك زن آماده برای ازدواج بحساب می آيد وچه راحترهم جذب شوهرش ميشود . تا از اين طريق تابعيت برده و ارانه زن به جنس برتر ، ساختار ازدواج را برای مدت طولانی ای بتوانند دست نخورده باقی گذارند . اما اکنون که زن به ارزش های وجوديش پی می برد ، در واقع بگونه ای توانسته آگاهی اش را خارج از مقام اربابش رشد دهد و اين چهار ديواری مقدس ازدواج را بتدريج زير سئوال ببرد طوريکه ديگر هيچگونه زاری ملتمسانه ای قادر به نجات آن نيست .
از نوزادی به دختران گفته می شود که ازدواج هدف نهايی آنهاست . بنابراين آموزش و تربيت آنها در اين جهت غايی سوق داده ميشود . مانند حيوانات زبان بسته ای که پروارشان ميکنند تا آماده ذبح شوند. شگفت آور اينکه ، تازه همين دختران باز هم مجاز نيستند باندازه يک مرد بازرگان معمولی که از تجارتش با خبر است آنها هم از همين وظايف زناشويی و مادرانه خود از پيش آگاه باشند زيرا اين برای يک دختر بی حيايی و گناه محسوب ميشود . اگر که بخواهد در باره ی روابط زناشويی اش بداند ، وای بر من ! برای اينهمه تناقص گويی های محترمانه که تنها با گرفتن قول ازدواج ، همان چيزی که تا به آن حد زشت و گناه آلود وانمود ميشد حال آنرا به پاک ترين و مقدس ترين قرارداد جنسی تبديل می کنند بی آنکه جسارت انتقاد و سئوالی در کار باشد . و اين دقيقا طرز برخورد اکثر آنهايی است که هنوز ازدواج را ملاک قرار ميدهند (2). دختری که بناست در آينده به يک زن شوهر دار و مادر مبدل شود در يک نا آگاهی کامل از ارتباط با بدنش بسر می برد ، آنهم تازه به عنوان مهمترين دارايی اش که بزودی بايد آن را در يک ميدان رقابت سکس عرضه کند . بدين وسيله زن وارد يک زندگانی طويل مدت با مردی ميشود که فقط از آن شوکه ميشود ، شوکی دفع کننده و عصبانيتی فراسوی اندازه ها ، آنهم بخاطر طبيعی ترين سلامت غريضی سکس . با اطمينان ميتوان گفت که درصد بالايی از ناکامی ها ، شوربختی ها، اندوه ها و فشار های جسمی حاصل شده در زناشويی از چنين چشم پوشی بزهکارانه ای در باره ی سکس صورت گرفته است. همان چيزی را که آنها بعنوان بزرگترين مقدساتشان جلوه ميدهند . و اصلا اين اغراق نيست وقتی من می گويم بيش از يک خانه شکسته شده، آنهم فقط بر اين واقعيت غم انگيز .
هر چقدر اگر زن آزاد باشد و به اندازه کافی بالغ در شتاختن رازگونگی سکس آنهم بدون سوگند به کليسا و دولت ، باز او کاملا متناسب همسری يک مرد " خوب " نيست . مرد خوبی که مغزی خالی و جيبی پر پول دارد . آيا چه چيزی ظالمانه تر از اين طرز تفکر که يک زن بالغ برخوردار از سلامت طبيعی ، مملو از عاطفه عاشقانه زندگی بايد ميل طبيعی اش را منکر شود ، شور انگيز ترين اشتياقش را خفه کند ، سلامتش را نديده گيرد ، روح زنده اش را خورد کند ، نگاهش را خاموش سازد و از ژرفترين و شکوفنده ترين تجربه سکس بر حذر بماند تا آنزمان که مرد " خوب " بدرگاهش آيد و او را بعنوان زن شوهردار با خود ببرد ؟ اين دقيقا معنی ازدواج است . چطور ممکن است که پايان چنين قراردادی شکست نباشد ؟ و اين تازه يکی از علل مهمی است که تفاوت ازدواج با عشق را نشان ميدهد .
ما در يک دوره ی تجربه ی عملی قرار گرفته ايم . آنزمان که رمئو و ژوليت جسورانه بخاطر عشقشان عقوبت پدران را پذيرا شدند . و آنزمان که عشق پنهانی گوچن در چشم همسايگان پرده فرو افکند ديگر سپری شده است . اگر بندرت جوانانی شانس خوش گذارنی عشقی را زير نظر بزرگترهايشان کسب کرده باشند آنهم با آن نصحيت ها و هشدار ها تا به سر " عقل " آيند .
کاشتن اين درس اخلاق در ذهن دختران ، که نه آنکس که در دل تو شور عاشقانه می افکند ، بلکه او چقدر می ارزد ؟ و اين همان مهمترين و تنها بت الهی واقع بينی و زندگی يک آمريکايی ست . آيا آن مرد وضعش خوب است ؟ آيا او از پس مخارج زنش بر می آيد و اين تنها چيزيست که ازدواج را مجاز ميشمارد ، همان چيزی که بتدريج در ذهن يک دختر پر ميشود . روياهای يک دختر به يک بوسه و نور مهتاب نيست ، به صدای خنده و اشک هم نيست ،بلکه به آرزوهای خريد اجناس و چانه زنی است . اين بی جان مايگی و حقارت از عناصر ذاتی نهاد رسمی ازدواج است . اين تنها ايده آلی است که دولت و کليسا آن را تاييد ميکنند به اين خاطر که ساده ترين راهی است که دولت و کليسا ميتوانند بر زندگی مرد و زن کنترل داشته باشند .
بدون شک مردمانی هم هستند که عشق را ورای دلار و پول می بينند . در ضمن اين موضوع هم حقيقت دارد که که حالا طبقه ای از سر ضرورت اقتصادی مجبور است تا از خودش حمايت کند . تغيير بزرگی در زندگی زنان بوجود آمده ، عامل نيرومندی که همه چيز را بهم ريخنه ، پديده ای که در همين مدت کوتاه سبب شد که زنان وارد عرصه صنعتی شوند . شش ميليون زن کارمزدی ، بله 6 ميليون زن که در حقوقی برابر با مرد استثمار ميشوند ، غارت ميشوند ، و حال اعتصاب ميکنند ، بله حتی گرسنگی ميکشند . آيا بيش از اين ! ای لرد بزرگوار ؟ بله 6 ميليون کارگران مزدی که در هر گام زندگی ، چه از بالاترين کار فکری تا سخت ترين بردگی در معادن و يا در خطوط راه آهن ، بله حتی کار آگاه ها و پليس ها ، اوه ، يقينا آزادی ما کامل شده است !
با همه اين هنوز ، تنها تعداد انگشت شماری از لشکريان زن دارای کارمزدي، همانند مردان شغلشان را بعنوان يک مسئله دائمی در نظر ميگيرند . اهميتی ندارند که مردان چه اندازه فرتوت و شکننده شده باشند ، آنها آموخته اند مستقل و خودکفا باشند . اوه ، کيست که نداند هيچکس در چنين اقتصاد مشقت آوری نميتواند مستقل باشد . اما هنوز ، حتی فقير ترين مردان ما از سر بار ديگری شدن تنفر دارند آنهم به هر قيمتی .
زنان موقعيت کارشان را بصورت انتقالی می بينند تا با اولين پيشنهاد اردواج از آن دست بکشند و به اين جهت سازمان دهی زنان بی اندازه دشوار تر از مردان است . " چرا من به اتحاديه بپيوندم ؟ من بزودی ازدواج ميکنم و دارای خانه ميشوم . " آيا اين همان پندی نيست که از کودکی به دختر داده اند که حواست به هدف نهايی باشد ؟ اما او بزودی در می يابد که خانه هر چند به بزرگی زندان کارخانه نيست اما در و پنجره آن يک تکه تر و محکم تر است و او در نقش نگهبانی وفادار و مفيد ظاهر ميشود که برايش راه گريزی از شوهر نيست. و غم انگيز ترين قسمت اينکه خانه داری نه تنها او را از بردگی مزدی آزاد نميسازد فقط بر وظايفش می افزايد .
بر طبق آخرين آماری که به دست کميته کار و دستمزد ، و تمرکز جمعيت رسيده نشان ميدهد که تنها ده درصد از کارگران مزدی در شهر نيويورک مزدوج هستند . تازه با کمترين حقوق فقيرانه در مقايسه با ديگر کشور ها و هنوز مجبور به جان کندن اند . اضافه بر اين وضعيت اسفناک و خانه داری طاقت فرسا ديگر چه چيزی برای حمايت از جلال و شکوه يک خانه باقی ميماند ؟ در واقع حتی دختری از يک طبقه ی متوسط هم در ازدواج خودش نميتواند از داشتن خانه حرفی بزند زمانيکه اين مرد است که عرصه زندگی زن را تعيين می کند . اين مهم نيست که آيا شوهر مهربان است يا خشن . آنچه را که من آرزو ميکنم در اينجا ثابت ميکنم اين است که برای يک زن هنوز داشتن يک آشيانه تنها از اقتدار شوهر بر می آيد . و سرانجام زن به خانه شوهر پا می نهد . بتدريج در گذر سالها ،او از چشم انداز زندگانی و دلدادگی خالی و باريک ميشود آنگونه که او به وجود خودش و پيرامونش بی تفاوت می شود . آنقدر شگفت انگيز نيست که بزودی آن غر زدن ها ، سخن چينی ها ، ترحم ها و پرخاش گری های تحمل ناپذير لانه جويد ، همان چيز هايی که مرد را از خانه فراری ميدهد ، و زن قادر نيست برود حتی اگر بخواهد جايی برای رفتنش نيست . تازه در همين دوره کوتاه آغاز زندگی زناشويی او تمام قوای ذهنی و فعاليتی خود را کاملا تسليم ميکند چيزيکه باعث ميشود ارتباط بين هر زن معمولی را باجامعه بيرون از خانه اش قطع کند . او کم کم به کشش های جذاب سيمايش بی توجه ميشود ، حرکاتش بهم ريخته و در تصميم گيری وابسته ، ترس از ابراز نظراتش ، احساس سنگينی و بی حوصلگی همان چيزهايی که مرد را به سمت تنفر از زن و حقير شمردن او به پيش ميراند . چه اعجاب انگيز ، تحمل اين چنين فضای به وجد آورنده ی زندگی ، آيا اينطور نيست ؟
اما کودک ، چطور ميتوان حمايتش کرد ؟ اگر برای ازدواج نبود ؟ بعد از همه اينها ، آيا اين از با اهميت ترين مسئله زندگی نيست ؟ اينهمه رياکاری و دو رويی ! که ازدواج، کودک را حمايت ميکند و هنوز هزاران کودک درمانده و بی پناه .
بله ازدواج کودک را حمايت می کند و هنوز خيل عظيم کودکان پرورشگاهی و بازداشتگاه های جوانان که گنجايش اينهمه جمعيت را ندارد و مراکزی چون " جامعه منع خشونت به کودکان " به اندازه ای سرشان شلوغ است که قادر به نجات اينهمه کودک قربانی شده از روابط " عاشقانه " والدين نيست و تازه آنها را مثلا زير نظر سازمانهای " جامعه گری " اسکان ميدهند تا از مراقبت "عاشقانه" اينها برخوردار شوند و اوه ازدواج ، چه فکاهی مسخره ای !
ازدواج ممکن است دارای اين قدرت باشد که " اسب را به آب نزديک کند" اما هرگز توانسته که او را مجبور به نوشيدن کند ؟ قانون ميتواند پدر را بازداشت کند و لباس محکومين تنش کند ، اما آيا هرگز توانسته به گرسنگی کودک خاتمه دهد ؟ اگر والدين از کار بيکار باشند ، يا اگر مرد هويت دو رويش را مخفی نگاه دارد آنوقت ازدواج چه کمکی ميکند ؟ ازدواج ممکن است محرکی برای قانون که با اجرای عدالت، مرد را به پشت ميله های زندان کشاند ، اما کار و نيروی مرد در اختيار دولت قرار ميگيرد و اين چه خدمتی به کودک او ميکند . آنچه برای کودک باقی ميماند تنها آن خاطرات آزار دهنده فقدان پدر است .
تحت عنوان حمايت از زن ، در درون ازدواج ، طلسم اسارت زن نهفته است . نه اينکه اينجا واقعا حمايتی در کار است ، بلکه اين نوع طرز برخورد ، فرد را به شورش وا ميدارد ، آنهم اين چنين بی حرمتی و توهينی به زندگی که تا به اين اندازه ميخواهد شکوه انسانی ما را پست جلوه دهد ، چنين نهاد رسمی انگل زايی برای هميشه بايد محکوم شود .
اين ساختار پدر سالاری مشابه همان سرمايه داريست . حق آفرينش را از انسان می دزدد بدنش را مسموم ميکند و رشد طبيعی اش را مختل ميسازد تا او را در نا آگاهی ، فقر و وابستگی نگه دارد . آنگاه اين بنگاه خيريه را برای مقاصدش نهاد سازی ميکند تا بازمانده های شخصيت انسانی را پايمال کند .
نهاد رسمی ازدواج زن را به زايده ای تبديل ميکند که کاملا وابسته بماند . او را در جدال زندگی اش فلج ميسازد ، آگاهی اجتماعی اش را می خشکاند ، تخيلاتش را از کار می اندازد و آنموقع حمايت سرورانه خويش را بر او فرو ميکند که در حقيقت اين چيزی جز يک دام برای تحقير کردن ويژگی های شخصيت های انسانی نيست .
اگر زندگی مادرانه با ارزش ترين شکوفايی طبيعت زن است ديگر چه حمايتی بالاتر از همان عشق و آزادی مادرانه برای نجاتش ميتواند لازم باشد ؟ موسسه ازدواج چيزی جز خوار شمردن و تجاوز به زندگی زن و فاسد ساختن پويايی او نيست . آيا نهاد ازدواج به زن حکم نميکند که تو در صورت اجرا ی فرامين من حق زندگی کردن داری ؟ آيا ازدواج زن را محکوم به خفه شدن نميکند ، بی هويتش نمی شمرد ، شرم زده اش نميکند اگر که او نپذيرد که حق مادرانه اش را بايد خريداری کند آنهم با به حراج گذاشتن زندگانی اش ؟ آيا ازدواج سلطه احکام کليسا بر زندگی مادرانه نيست که آنرا از وسوسه نفرت انگيز و جباريت شيطانی زن می پندارد ؟ اگر هنوز مادرانگی و مادر شدن بخواهد از آزادی اختيار در عشق ورزی از سر اشتياق و عواطف خود انگيخته ای باشد ، آيا آنها تاجی خاردار بر سر اين زن بيگناه نميگذارند که بر روی آن با حروفی خونين حک شده ، ای عجوزه پليد حرامزاده ؟ پس اگر ازدواج از چنين تقوا و پرهيزی سخن می گويد که آنها مدعی آنند ، بنابراين در ديدن اين همه تجاوز به زندگی مادرانه ، ازدواج را بايد از عرصه عشق برای هميشه خارج کرد
عشق ، استوارترين و عميق ترين عنصر زندگيست . نويد دهنده اميد ، شادی و مشوق عشق ورزی است. احکام و قوانينی قراردادی را بر نمی تابد و ايستادگی ميکند .عشق نيرومند ترين عنصر نقش آفرين انسان سرنوشت ساز است . چطور اين چنين نيروی طوفنده ای با ازدواج هم معنی ميشود که از ميراث دولت و کليسای بيچاره آمده است و ازدواج از علف هرز آن می باشد .
آزادی در عشق ؟ مگر عشق چيزيست غير از آزادی ! آدميان مغز ها را خريده اند ، اما همه آن ميليون ها نفر در خريدن عشق شکست خوردند . مرد بدن ها را در کنترل گرفت اما تمام قدرت های روی زمينی قادر نگشتند عشق را مهار و رام کنند . مرد تمام ملت ها را تسخير کرد ، اما با همه قشون نظامی اش در تسخير عشق ناتوان ماند . مرد جان مايه معنوی زندگانی را زندانی کرد و به دست و پايش قفل و زنجير زد ، اما باز در برابر عشق عاجز و بيچاره ماند . بر بالای تخت و سريرش با مدالهای طلا و پر ستيژدار فرمان ميراند اما او همچنان حقير و بی مايه است مگر آنگاه که عشق از کوچه اش گذر کند .
اما اگر عشق آشيانه يابد کلبه کوچکی را از گرمايش درخشان ميکند و به زندگی رنگ می بخشد . بنابراين عشق آنگونه قدرت جادويی دارد که حتی گدا را شاه ميکند . بله ، عشق در آزاديست که خود را بی هيچ دفاعی در تماميتش و وسعتش اهدا ميکند . تمام قوانين جزايی و تمام دادگاه های سراسر جهان قادر به کندنش از زمينش نيستند ، آنجا که عشق ريشه دوانده باشد . و اگر جايی که زمينش بارآور نيست پس ازدواج چطور آنرا به ميوه خواهد رساند ؟ بمانند آخرين تلاش نا اميدانه در لحظه مرگ بر آن زندگی های از دست رفته .
عشق به محافظ نياز ندارد . عشق در حمايت خود عشق است تا زمانيکه عشق به زندگی جان می بخشد
هيچ کودکی بی پناه و گرسنه نمی ماند و هيچ کودکی برای ميل عاطفی اش تشنه نمی ماند . من اين را بعنوان يک حقيقت ميدانم . من زنانی را ميشناسم که در آزادی مادر شدند آنهم با مردانی که عاشقشان بودند . کودکان کمی هستند که در زندان ازدواج ، از شادی و نياز دلجويی بهره ای برده باشند و يا به آنها بخوبی رسيدگی شده باشد و اين تنها از چنين فداکاری مادرانه آزاد و از قابليت پرورش عاشقانه اش بر می آيد .
مدافعين آتوريته و سلط کنترل از اينکه آزادی مادرانگی حضور پذيرد سخت در هراسند چرا که آنها طعمه خود را از دست ميدهند و زن در دامشان نخواهد ماند و آنوقت چه کسی ديگر به جنگ برود ؟ چه کسی برايشان ثروت و پول درست کند ؟ چه کسی برايشان پليس و زندانبان بدنيا آورد اگر زنان در برابر زايش اينگونه نسل سازی نژاد پرستانه طبقاتی ايستادگی کنند و آنرا نپذيرند ؟ نژاد ، نژاد ! فرياد هايی که از حلقوم پادشاه ، رئيس جمهور ، سرمايه دار و کشيش بر ميخيزد که نژاد بايد محافظت شود و زنان تا حد يک ماشين جوجه کشی پست و خوار شوند تا موسسه ازدواج بعنوان دريچه اطمينان عليه بيداری خطرناک سکس جنسی زنان بکار گرفته شود . اما اينهمه تلاش های وحشيانه در حفظ وضعيت اسارت بار زنان بی نتيجه است . اينهمه احکام کليسايی و حملات ديوانه وار قانون گذاران بی نتيجه است . زور قانون ديگر بی فايده است . زنان ديگر نميخواهند در اين توليد زايش نسل سازی بيمار گونه ناپايدار ، شکننده و منسوخ شده سهيم باشند ، نسلی که نه استقامت دارد و نه شهامت اخلاقی که بتواند اين زنجير فقر و بندگی را پاره کند . اما بجای آن زنان شوق داشتن فرزندان کمتر ولی بهتری را دارند ، فرزندانی که در عشق به دنيا آمده باشند و در عشق هم تربيت شوند ، عشقی از فرايند انتخابی آزاد و نه از اجبار بمانند سنت ازدواج . اخلاق گرايان دروغين ما هنوز بايد بياموزند که درک عميق از مسئوليت پذيری برای فرزند همان عشق به آزادی است که سرچشمه اش در پستان مادر جان ميگيرد . زن ترجيح ميدهد پويايی مادرانه را هميشه در پيش گيرد تا اينکه بخواهد کودکان زندگانی را در فضايی بار آورد که فقط مرگ و نابودی را تنفس کنند . اگر او مادر ميشود آرزو دارد که عميق ترين و بهترين ارزش های انسانی اش را در رشد فرزندش اهدا کند . به همراه فرزند باور شدن يک انگيزه مادريست و او بخوبی ميداند از اين منش رفتاری است که زن ميتواند به سازندگی حقيقی شخصيت مرد و زندگی مادرانه ياری رساند .
ايزبن حتما دارای آن فراتر بينی از يک مادر بود زمانيکه توانست خانم آلونيگ را با يک بررسی هوشمندانه به تصوير کشد ؛ خانم آلوينگ مادر ايده آلی بود زيرا او آموخت که بدور از عواقب شوم ازدواج رشد کند او زنجير هايش را پاره کرده بود و با روحی آزاد و اوج گيرنده کوشش کرد تا شخصيت استوار و انرژِی دوباره اش را بازيابد هر چند که ديگر بسيار دير بود که او شادی زندگی اش يعنی دلبرش را نجات دهد . اما آنقدر دير نبود که درک کند عشق در زندگانی تنها علت وجود زيبای زندگانيست . کم نبودند بمانند خانم آلوينگ که مجبور شدند به بهای سنگينی از اشک و خون ريختن ها به اين جان مايه زندگی دست يابند و حال هرگز ديگر اين تجملات سطحی ، مسخره و بی محتوا ازدواج را نخواهند پذيرفت . آنها دريافتند که حضور عشق در چرخه ی زندگی چه برای يک لحظه و يا تا ابديت تنها دليل پويايی ، شورانگيزی و شکوفايی نسل جديد و دنيای جديد خواهد بود .
در اوضاع محدود حال حاضر ما ، عشق حقيقتا برای بيشتر مردم ما نا آشناست. در اين سو تفاهم ها و پرهيز ها ، عشق بندرت ريشه ميگيرد و اگر هم گاهی جوانه ای زند بزودی کم رنگ و پژمرده ميشود . جوهره حساس عشق ، سنگينی اينهمه فشار های روحی ، پرخاشگری های زخم زننده و روزانه خورد شدن ها و پايمال شدنها را نميتواند تحمل کند . روح عشق ظرافتش پيچيده تر از آن است که بخواهد خودش را با بند و بست ها و رشته های خزنده مخوف بافت اجتماعی موجود منطبق سازد . عشق ميگريد ، فغان ميکند و رنج می برد . در دل همه آنهاييکه در اشتياق آنند و اما هنوز فاقد آن توانايی برای اوج گرفتن بسوی قلعه عشق هستند .
روزی ، سرانجام روزی ، مردان و زنانی بر خواهند خواست تا قله های کوهستانی را برای ملاقاتی با شکوه ، استوار و آزاد بپيمايند، و آماده اند برای دريافت روح يکديگر، برای قسمت کردن و لذت بردن از تشعشعات زرين خورشيد عشق هر چقدر تزيينی، هر چقدر روياپردازانه و هر چقدر هوشی شاعرانه، کسی قادر نخواهد بود توان آفرينی های اين چنين نيرويی را در زندگی مرد و زن پيش بينی کند. اگر روزی جهان، حقيقت دوستی و يگانگی را ، و نه ازدواج را ، از درونش متولد سازد ، آنزمان عشق انرژی دهنده آن خواهد بود.

ياداشتهای مترجم:
1) در اينجا لازم است بگويم که بسياری از ازدواجهای نسل آگاه و آزاده امروز بخصوص در غرب، نه تنها تسليم به داوری های مردم نيست بلکه واکنشهای تاکتيکی ايست به تناقضات دست و پا گير سيستم بسته. اعتبارات حقوقی کنترل که حکومت سياسی شهروندی با اراده قانون بر جامعه تحميل ميکند. عرصه های وسيعی چون انتخاب زندگی عاشقانه، اقامت، مهاجرت، شغل، ماليات، تامين حقوق اجتماعي، آموزش و ده ها موضوع ديگر را در بر ميگيرد که انسان ناچارا از بستر رفع همين تناقضات پيچيده ، راه کارهای رهايی را ميابد.
2) به نظر من جشن و مهمانی سمبليک در تنوعی مبتکرانه و آزادانه برای پيوندی عاشقانه هيچگونه مناسبتی با ساختار ازدواج رسمی ندارد.


 

Nedstat Basic - Free web site statistics 

 

 

 

 
+ نوشته شده در  14 Jul 2007ساعت 8:43 PM  توسط ویلیام برکادهی  | 

در حالي كه استراتژي كوتاه مدت كه در درجه اول متوجه منفعت طلبي بوده و اكنون به روشني كارآئي خود را از دست داده، بنابراين هدف نهائي ما از شناخت نحوه رفتار سيستم ها چه مي تواند باشد؟ جهت گيري استراتژيك سيستم ها مي بايست اساسن به سوي چه اهداف دراز مدتي باشند؟ آنها كه مؤيد حيات هستند مي بايست در اين امر اشتراك نظر داشته باشند كه اين هدف تنها با توان ادامه حيات جامعه انساني به عنوان بخشي از نظام حياتي جهاني قابل دسترسي است. . .

   شناخت هاي مورد نياز را در اين زمينه نه ايدئولوژي ها، نه فلسفه، نه علوم اجتماعي هيچ كدام نمي توانند ارائه كنند، زيرا كه آنها اطلاعي از رفتار واقعي سيستم هاي حياتمند ندارند. حتي تكنيك بسيار پيش رفته هم به تنهائي نمي تواند كمكي باشد. تنها زماني كه ما مطالعه و تحقيق  سيستم هاي بيولوژيك را به كمك طلبيده و به مرور الگوهاي عملكردي بيوسيبرنتيك حاكم بر نظام ها را شناختيم، جواب هائي را مي يابيم كه از درون عملكرد حقيقي خود ارگانيسم ها بيرون آمده و به اين خاطر اين ها تنهاي شناخت هاي قابل اعتماد هستند.

    پيشگفتار

    حتمن زماني كه شما نقل قول بالا را مطالعه كرديد با خود مي گوئيد كه اين نظر ديگر چيست كه نويسنده مدعي شده نه تنها فلسفه بلكه حتي علوم انساني نيز ديگر قادر به ارائه راه حل هاي قابل اعتماد در مورد اهداف جوامع انساني  و نحوه رفتار آنها نيستند. ما تاكنون به اين نظر رسيده بوديم كه ايدئولوژي ها قادر به ارائه راه حل ها نيستند، اما چرا بايد  نافي فلسفه و حتي علوم اجتماعي هم در رويكرد به مسائل انساني و اجتماعي شد؟  تعجب نكنيد و كمي صبر كنيد كه هم نرم افزار منطق بيان كننده موضوع را بشناسيد و هم با سطح رشد دانش امروز آشنا شويد و هم آگاه شويم كه چرا مي گوئيم نه تنها دوران نظريات فلسفي و كلامي، بلكه جامعه شناختي با پارادايم هاي سابق خود پيرامون مسائل اجتماعي گذشته و اينكه امروز علوم طبيعي هستند كه پيشرو نظريات علوم انساني بوده و اين علوم مدتها است كه پارادايم هاي علوم اجتماعي را به نفع خود از دست فلسفه رهانيده اند. و به اين خاطر است كه بحث تئوري هاي شناخت را بايد هر روز متناسب با رشد سريع دانش از نو عنوان كرد و آنرا حتي الامكان غير فلسفي اما در سطح رشد دانش فرافكند.

   البته قبل از توضيحات پيرامون مسائل مذكور اين اطمينان را به خواننده بدهيم كه بحث اصلي نوشتار همانا گفتمان پيرامون مردم سالاري ديني دور مي زند و پيش كشيدن موضوعات بالا جهت روشن كردن نرم افزار منطق ما در اين زمينه ضرور است. ما از ديگران نيز امروز بايد بخواهيم كه جهت دستيازي به يك وفاق ملي و رهائي جامعه از اينهمه بدبختي ها در نهايت امر چاره اي جز اتفاق نظر بر سر اينكه در درجه اول، نظرات  مي بايست حتي الامكان قابل اعتماد و اثبات يا به عبارت ديگر علمي باشند، نداريم. و اگر غير از آن عمل كنيم، ممكن است مدتي جامعه را درگمراهي نگاه داريم ولي اين بيان از اينشتن را حلق آويز گوش كنيم كه ”اولوسيون از چنان شعور متعالي برخوردار است كه در مقابل آن مجموعه انديشه و عملكرد انساني نور كم رنگي بيش نيست“، (2).    

   آري سير رويدادها در اين فاصله حكومت جمهوري اسلامي صدق نظر اينشتن را ثابت كرد و جامعه به راهي رفت كه هرگز در فكر صاحبنظران و پايه گذاران اين حكومت خطور نمي كرد! جامعه با وجود اينهمه تبليغات و سخت گيري ها اسلامي نشد و با وجود حاكميت استبداد،  دقيقن اولوسيون تاريخي خود را در جهت شكستن ديوارهاي خشك جامعه سنتي و بسته به سوي يك جامعه باز و مدني ادامه داد. ما بايد توجه خود را معطوف به شناخت مكانيزم هاي اين جريان جاري و بطئي - در ماوراء همه ادعاها و آرزوها و اراده گرائي ها-  كه چيزي جز اولوسيون حاكم بر حيات است كنيم. چنانچه چسبيدن به صندلي قدرت و يا يأس ذهنيت ما را از پذيرش علم تهي نكرده باشد، آيا اكنون  نبايد با اتكاء باين تجربه به اثبات رسيده، منطق و نحوه رفتار اولوسيون جامعه را پذيرفت؟

   اما هرچند كه سر صحبت اين نوشتار با صاحبنظران پيرامون نوع نظام سياسي ايران است، اما هدف اصلي نگارنده با آوردن اين نمونه بارز رويكردها و روشن كردن نقايص آنها كه در بسياري از موارد حاكي از كهنه بودن روش شناخت و نرم افزار منطق آنها است،  توضيح بيشتر تئوري شناخت نوين متكي بر علم و آشنا كردن هرچه سريع تر و بهترخود و جوانان ايراني با آن است كه حركت ذهن و عمل را با تأمل با مكانيزم هاي اولوسيون ويژه  جامعه منطبق كرده تا بتوانند بدون تعجل و يأس، جهت گيري بهتر و خلاقانه تري اختيار كنند و بر اساس همه داده هاي تاريخي  مسلم بدانند كه آنكسي كه بدنبال علم رود، هرگز بازنده نيست، چرا كه هر روز شناخت او از مكانيزم هاي حيات و اولوسيون هستي بيشتر شده و از اين طريق بزرگترين نيروهاي حاكم بر هستي را در اختيار دارد، نيروهائي كه لشكرهاي تا به دندان مسلح را تاب مقاومت در قبال آنها در كف نيست. با شناختي كه امروز از علم داريم اين بيان ديگر يك شعار مكتبي و فلسفي و اخلاقي و غير قابل اعتماد نيست، بلكه بينشي علمي است و معناي بيان مذكور از اينشتن است.  ما در طرح تئوري شناخت به دنبال اثبات و بهره گيري از اين نظر در زندگي فردي و اجتماعي باشيم.

   نگارنده در بخش چهارم سلسله بحث هاي تئوري شناخت با تأكيد و تكميل نظرمحمد مجتهد شبستري مبني بر اينكه در مدارس مذهبي نظرات جديد مطرح نمي شوند، عنوان كرد كه اين حكم كم و بيش شامل نيروهاي ديگر هم مي شود. البته اين ادعاي سنگين و تعهدآوري است كه مي بايست آنرا ثابت كرد، در غير اين صورت انسان غير متعهدانه تلاش هاي شبانه روزي و بي وقفه و جانكاه بسياري را ناديده انگاشته و بايد بداند كه اينكار ناسپاسي و عملي غير انساني است. اما هدف نگارنده نه ناسپاسي بوده، بلكه اين ادعا ناشي از تعهدي است نسبت به پيشرفت علم و قوانين اولوسيون و شناختي كه فرد در اين حال پيدا كرده و در نهايت علاقه به سرنوشت جامعه و كوتاه كردن راه همه تلاشگران در بهبود اوضاع كه فكر مي كنم بهترين روش سپاسگزاري و قدر شناسي است.

   حال در قسمت بعد و قبل از آنكه پيرامون اصل موضوع و ايرادات صاحبنظران در اين زمينه برسيم به طور كوتاه در مورد نرم افزار منطق علمي امروز و نويسنده نقل قول بالا توضيح مي دهم كه نحوه رويكرد نوشتار بر اساس تئوري شناخت علمي نوين روشن شود.

نرم افزار منطق علمي روز

   تا آنجا كه نگارنده اطلاع دارد تاكنون هيچ صاحبنظري از ديدگاه علوم نوين اولوسيون و زيست شناسي  پيرامون موضوع نوشتار نظر نداده و مطلبي عنوان نكرده است.اما  به نظر نگارنده اينطور به نظر مي رسد كه  محمد    مجتهد شبستري در حوزه مسائل اسلامي  بسياري از نظراتش با اين نوع بينش همسو است و شايد ديگراني هم باشند.

    حال بر اساس نقل قولي كه در رأس نوشتار آورديم چنانچه نگارنده آن، در نظر خود محق باشد، مي توان نتيجه گرفت كه به ندرت صاحبنظران پيرامون بحث حاضر علمي (منظور علم در عصر حاضر) انديشيده و نظري قابل اعتماد و اتكاء و اثبات عنوان كرده است! و تا زماني كه نظري واجد اين شرايط علمي نباشد نمي تواند در منطق خود كسي را متقاعد و نگراني ها را بر طرف كند. در جائي كه بحث ديگر علمي نيست و صرفن نظرات مطرح مي شوند شركت كنندگان در اين بحث نيز در دايره بسته اي  پشت سر هم حركت مي كنند، بدون اينكه كسي بتواند ادعا كند كه حق به جانب او است. البته اصل نسبيت را نيز بايد رعايت كرد و گفت هرآنكس كه نظرش با مكانيزم رويداها و تجربيات تاريخي و به عبارتي به علم امروز نزديك تر باشد البته كه حق به جانب تر است. ولي هر بينشي كه مبتني بر آخرين نظرات علمي نباشد تبعن احتمال خطايش نسبت به پيش بيني آينده زيادتر است. و اگر علم امروز اثبات كند كه حتي نظرات علمي گذشتگان ديگر امروز از اعتبار افتاده و جهان با برخي از آن نظريات و بينش ها به سوي نابودي اكولوژيك قدم برداشت و پيش بيني صاحبنظران عمومن غلط از كار درآمدند، آنگاه نگراني انسان در مورد بكار بردن آن نظرات هم بيشتر مي شود. در اين حال چگونه و از چه طريق مي بايست نگراني ها را كاهش داد؟

    جواب نگارنده نقل قول بالا همان است كه عنوان اثرش آنرا بيان مي كند: بايد در جهاني كه با منطق علوم قرون نوزده و بيست به سوي نابودي محيط زيست و بي مأوائي انسان و افزايش نابساماني ها در بيشترين بخش هاي دنيا پيش رفت خداحافظي كرده و با ”دنياي جديد انديشه، گذار از دوران تكنوكراتيك به دوران سيبرنتيكي“ كه هدفش نه سودآوري فوري است بلكه ادامه يافتن قابليت حيات در همه سيستم هاي حياتي و در مجموعه كلي كه كره زمين است، آشنا شد. و ويژگي بارز اين تغيير ماهوي نحوه انديشه در يك بيان خلاصه عبارت است از كنار گذاردن نحوه شناخت تجزيه گرايانه و خطي دانستن معادلات زندگي و سود جوئي هاي آني  به سود نحوه انديشه كليت گرايانه و كمپلكس دانستن معادلات حيات همه موجودات زنده در امور فردي و اجتماعي است.

    اين نحوه انديشه نوين را علم چه زماني و از چه طريق آموخت؟  جوانه هاي اين شناخت از آغاز قرن بيستم در فيزيك روئيد و سپس در اواسط همان قرن به بيولوژي سرايت كرد و در آخر هنگام مطالعه و پژوهش پيرامون شناخت بيولوژيك سيتسم هاي حيات دار (living systems)  كه جوامع انساني هم در زمره اين سيستم ها بشمار مي روند در راستاي قوانين اولوسيون كه داروين اول بار عنوان كرد، به بار نشست و سه دهه آخر قرن كه بحران اكولوژي اول بار بصورت جدي رخ نمائي كرد، اين شناخت و پژوهش هاي مربوطه اوج بيشتري يافتند.

   از سردمداران اين بينش نو يكي دانشمند بلژيكي ايليا پروگوگين (Ilya Progogin) برنده جايزه نوبل در شيمي در سال 1977 است كه با كشف قوانين مربوط به سيستم هاي حياتي باز و ديناميك، مكانيزم هاي قابليت ادامه حيات آنها را نشان داد و گفت چرا قانون دوم ترموديناميك (انتروپي) در سيستم هاي حياتي نوع ديگري عمل مي كند. او از جمله كشف كرد كه چنانچه سيستم حياتي اي بخواهد به دور خود حصار كشيده و از داد و ستد با محيط زيست خود سرباززند، اين سيستم محكوم به فنا است و انتروپي آن به حداكثر مي رسد. در مقابل هرچه يك سيستم در عين حفظ هويت حياتي خويش، خود را بازتر كند امكان ادامه حيات آن بيشتر شده و انتروپي آن كاهش بيشتري پيدا مي كند.  به قول يكي از دانشمندان معاصر، پروگوگين براي اول بار تفكر عقلگرايانه غربي متكي بر فلاسفه يونان را به زير ضربه برده و همه را ناچار كرد كه براي هميشه از آنها خداحافظي كنند، (4).

   حال بخاطر نشان دادن اينكه علم چقدر در راه تغيير ابزار منطق فلسفي غير قابل اثبات و اعتماد به ابزار منطق علمي قابل اعتماد و اثبات زحمت كشيده و ما از آنها بي خبر هستيم،  به عنوان مثال كنراد لورنس برنده جايزه نوبل در روانشناختي 35 سال از عمر خود را تا 1989 (يعني تا آخر عمرش) معطوف فهم عملي و تئوريك رفتار اجتماعي اردك هاي خاكستري كرد تا توانست مدرن ترين نظريه هاي خويش را در روانشناختي اجتماعي جوامع انساني بيان و اثبات كرده و اين دانش را متحول كند، (3). و قابل توجه آنكه او نه در فلسفه و كلام و نه در علوم اجتماعي و نه در روانشناختي تحصيل كرده بود، بلكه در پزشكي و جانور شناسي! تحصيلات پروگوگين هم  زيست شناسي و شيمي بود! 

   از اين نوع  مطالعات و پژوهش ها و نظرات جديد علمي پيرامون درك مكانيزم رفتارهاي موجودات زنده  و نظام هاي اجتماعي هيچ يك از فلاسفه قرن هيجده و نوزده و تا اواسط قرن بيست همچون كانت و دكارت و نيچه و لايبنيتس و هگل و ماركس و مونتسكيو و شيلر و فويرباخ و گوته و آدام اسميت و . . . و حتي دانشمندان قبل از هم آن خبر نداشتند. با اين حال چگونه امروز روشنفكران ما بازهم بينش آنها را معيار صحت و سقم نظرات خود مي پندارند؟ بينش هائي كه اينك بخشي از آنها در تجربه و از نظر علمي قابل اثبات  و دفاع هستند. اما و درعين حال مشاهده مي كنيم كه هرچه حيات فلاسفه به دوران معاصر نزديك تر مي شود نظرات فلاسفه از صحت بيشتري برخوردار است، به عنوان نمونه هاي مشخص پوپر و هابرماس هردو خود را با مسئله اولوسيون و ره آوردهاي آن مشغول كرده و از آن در بيان نظرات خود بهره برده اند. 

   با صراحت كامل امروز مي توان گفت كه نظرات فلاسفه دوران روشنگري و پس از آن در بسياري از موارد ادعاهائي بوده اند كه در بهترين كيفيت، مبتني بر شناخت هاي علمي آنزمان  كه برخي تحقق يافتند و بيشتر آنها هم در بخش كوچكي از جهان اتفاق افتادند  و در برخي موارد هم البته باعث فاجعه اكولوژيك شدند. ملاحظه كنيد كه بر اساس نظر پروگوگين نظام سرمايه داري و صنعتي غرب امكان ادامه حيات خود را از طريق صدور كالا، زباله و تناقضات دروني خود به كشورهاي ديگر و از طريق ورود مغزهاي متفكر و نيروي كار ارزان تأمين كرد و انتروپي دروني خود را كاهش اما انتروپي آن كشورها را افزايش داد.  

    البته تجربه نشان مي دهد كه  فلاسفه وابسته به نهادهاي مذهبي  در زمينه مسائل علمي و اجتماعي به هر حال عقب تر از ديگران بوده اند.  دليل علمي و قابل اثبات اين امر را امروز ديگر فلسفه و جامعه شناسي قادر به توضيح نيستند بلكه اين  دانش بيولوژي است كه پروگوگين نشان مي دهد،  ويژگي همه سيستم هاي حياتي ذهني و عيني بسته، هم در سيستم هاي اكولوژيك و هم در سيستم زندگي بشري اعم از نظام اجتماعي، سياسي، اقتصادي و فرهنگي  اين است كه قابليت حيات خود را به مرور از دست  داده و هنگامي كه در مبارزه بود ونبود قرار مي گيرد،  به ناچار و با سختي به رفرم در خود تن در مي دهد. يعني همواره پشت سر علم و نظام هاي باز انديشه حركت مي كنند. اين نوع  روند حركتي مخالف با هدفي است كه فستر در بالا عنوان كرد. هدف قابل اثباتي  را كه امروز علم جهت سامان بخشيدن اجتماعي عنوان مي كند و فستر در نقل قول بالا آورده كدام يك از فلاسفه مشهور عنوان كرده اند؟ و باز با همين منطق اولوسيونيستي است كه مي توان به اين اعتماد علمي دست يازيد كه اگر قرار بر انتقاد از جوامع پست مدرن باشد، اين كار نه با انديشه فلاسفه و دانشمندان قبل از آن امكانپذير است و نه با هيچ يك از مكاتب بسته، بلكه توسط دانش پيشتازي است كه در درون آن رشد و عيوب آنرا تجربه كرده و نه تنها نظراتش قابل اثبات است بلكه راه حل هائي را كه در موارد مشخص ارائه مي كند علمي و قابل اجراء هستند. شما به عنوان نمونه و بدون هرگونه پيشداوري همين اثر فستر را مطالعه كنيد و قضاوت كنيد كه آيا انتقادات بي رحمانه و نفس گير او به نرم افزار منطق جوامع پست مدرن قوي تر است يا روشنفكران مذهبي ما كه بيشتر نظرات كلي و نامشخص مي دهند؟ توضيح بيشتر اين موضوع را به بحث هاي تئوري شناخت و اثر ديگري از نگارنده مي سپارم، (5).

     در اينجا  بد نيست به نمونه اي از اين خطاهاي بارز روشنفكر ايراني اشاره كنيم. آقاي محسن حيدريان در نوشتاري تحت عنوان ” قانونگرائي و نافرماني مدني از منظر ايمانوئل كانت“ (ايران امروز، 10 خرداد 1381) پس از آنكه خرد گرائي و لزوم قانونگرائي  از نظر كانت را تشريح مي كند از او فرد خطاناپذيري ساخته و چون او مخالف نافرماني مدني به علت  نگراني اش از به هم ريختن اوضاع است،  در خواننده تلقين مي كند كه تحت هر شرايطي بايد تن به استبداد داده و نبايد به فكر نافرماني مدني بيافتد، چون جناب كانت گفته و چون او فيلسوف معروفي است حتمن نظر او در اين مورد امروز هم معتبر است!  سئوال اول اينكه آيا نظر كانت را مي توان به اثبات علمي رساند و يا اينكه اين تنها نظري است در كنار نظرات ديگر؟ البته نظر كانت را به هيچ وجه نمي توان اثبات كرد و او هم با شناخت ذهني خود و رشد فيزيك و مكانيك در عصر خود اين نظر را بيان كرده. دوم اينكه در اين فاصله آيا تجربه صحت آنرا به اثبات رسانيده، بازهم خير، بلكه تجربه عكس اين نظر را نشان داده. پس دليل خطا ناپذير كردن كانت چيست؟ ضعف نرم ابزار منطق و عقلگرائي متناسب با رشد علم قديم و از چاله در آوردن و در چاه كردن انسان در نظام كارپذيري فكري و غير ديناميك. نظر كانت را در اين زمينه شايد بتوان با فيزيك ماشيني نيوتن كه امروز ثابت شده اين فيزيك در شرح سيستم هاي حيات دار اساسن كاربرد ندارد، فهميد، ليكن دانش فيزيك پارادايم هاي سابق خود را كنار گذارده!  كانت از تئوري هاي ” عدم قطعيت “  و ”خودسازماندهي“ و”تئوري بهم ريختگي“ و نظم هاي ديناميكي كه در جريانات بهم ريخته پديد آمده و ”بيو سيبرنتيك“ كه در اواخر قرن بيستم مشاهده و كشف شدند بي اطلاع بوده كه نگراني اش را در مورد سرپيچي از استبداد كنار گذارد.  

    در آخر اين بحث و به عنوان نمونه اي ديگر براي اينكه بدانيم در زمينه علوم اجتماعي و فرهنگي و اقتصادي،  ديگر فلاسفه و جامعه شناسان صاحب نظر نيستند، خوبست بدانيم كه نويسنده نقل قول رأس نوشتار چه كسي است و چرا بايد نظر او را صائب دانست. تحصيلات فردريك فستر و حوزه فعاليت او را در قسمت منابع نوشتار مي توانيد مطالعه كنيد و ببينيد كه او باوجودي كه در رشته بيوشيمي تحصيل كرده، اكنون در يك دانشكده اقتصاد در آلمان تدريس مي كند! دو ديگر آنكه نامبرده مشاور علمي حزب سوسيال دموكراسي آلمان هست: و براي يونسكو هم طرحي ارائه كرده است! اثري كه از او در اينجا نقل قول كرد ه ايم تا سال 1997ده بار تجديد چاپ شده.  

   خواننده حتمن پس از اين توضيحات، اين نظر ستاره شناس و رياضي دان انگليسي  فرد هويل (Fred Hoyl) را كه متكي بر يك رويكرد اولوسيونيستي به نقش دين است، ديگر تعجب آور نخواهد دانست كه : ” من اين موضوع را خيلي عجيب مي دانم كه دين (تعهد معنوي و اخلاقي نسبت به شناخت حقيقت و زندگي متناسب با آن – مترجم)  به مراتب بيش از آنكه بر روحانيت مسلط باشد، بر دانش حاكميت دارد. دانشي كه معتقد است اساسن هيچ رابطه اي با دين ندارد“، (6).         

   مردم سالاري ديني؟

    حال كه تا حدودي با شيوه امروزي رويكرد علمي به مسائل اجتماعي آشنا شديم به نحوه رويكرد كساني كه پيرامون دموكراسي ديني اظهار نظر كرده اند مي رسيم و تلاش مي كنيم بدانيم كه تا چه حد نظرات آنها با علم امروز منطبق است.   اولين صحبت با مدافعان طرح مردم سالاري ديني اينكه از آغاز پيش فرض را بر اين مبنا مي گذارند كه چون جامعه ما ديني است پس بايد دين بطور بارزي نقش بنيادي در نظام سياسي و در آن دخالت مستقيم داشته باشد، زيرا كه ممكن است جامعه به سوي الهاد و بي ديني پيش رود.

   اين پيش فرض با نتيجه اي كه از آن مي گيرند براساس شناخت هاي نوين داراي چنين رابطه علي روشني كه آنها مي گيرند نيست. حال چرا اين پيش فرض كه جامعه ما ديني است و منظور نظرتان از ديني بودن هم بطور مشخص مذهب شيعه است و تنها اين مذهب بايد آنهم بصورت فقهي نقش مستقيم در سياست داشته باشد بر اساس اولوسيون غلط است؟ اول آنكه هر دين و مذهبي كه در تاريخ پا به عرصه وجود گذارده و منجمله شيعه و يا هر مقوله ذهني و فرهنگي  ديگر دلايل پيدائي اش را اولوسيون فرهنگي و اجتماعي آن جامعه و در آنزمان ايجاب كرده. دوم آنكه هر ديني در سير تحولش از تمامي مذاهب و مكاتب ديگر آن جامعه بهره گرفته و در خود هضم كرده است. به اين ترتيب زماني كه مي گوئيد جامعه ما اسلامي است مي خواهيد بگوئيد كه هويت اين جامعه صرفن اسلامي نوع شيعه است و با اين كار مشروعيت تاريخي نظر خود را اثبات كنيد. حال چون متوليان اسلام در ايران هم تنها فقها هستند پس بايد اين جماعت نقش مستقيم با حق وتو در سياست داشته باشد.

   اشكال اصلي اين بينش در نرم افزار منطق نهفته در آن كه خود را به صورت خطي انديشيدن و غير كمپلكس دانستن مقولات دين و هويت و نتايجي كه از آن مي گيريد، جلوه گر مي سازد. خطي انديشيدن به اين معنا كه براي هرپديده اي تنها يك علت و معلول در نظر بگيريم و معادلات ما همواره بايد يك جواب داشته باشند در حالي كه در طبيعت پديده ها اينگونه منتزع و بي ارتباط در كنار يكديگر قرار ندارند كه  روابط علي به آن گونه باشند كه ما مي پنداريم كه حتمن يك معلول بايد يك علت داشته باشد و دوم  شفاف و مستقيم و استثنا ناپذيرعمل مي كند، بلكه حتي معلولي مي تواند به ويژه در روابط بيو سيبرنتيك چند علت داشته باشد و يا اصلن علتي نداشته باشد (7). فريدريك فستر در اثر فوق از فيزيكداني بنام باگه (Baege) كه شاگرد ماخ (Mach) فيزيكدان معروف اوائل قرن بيست كه اول بار در روابط علي به گونه اي كه ما تصور مي كنيم ترديد كرد، اين چنين نقل مي كند كه عليتي را كه ما تا كنون پنداشته ايم همانند ” موضع داروسازان است كه ديگر قابل دفاع نيست“. بر اساس نظر ماخ علت و معلول تنها در تصورات انتزاعي ما جاي دارند، نه در بطن واقعيت خارج از ذهن. ما در جائي كه يك علت ارائه مي كنيم صرفن روابط يكي از كل مجموعه اتصالات را در نظر مي گيريم،(8).

    كمپلكس دانستن به اين معنا است كه هرپديده را در طبيعت در يك بافت متشكل از پديده هاي گوناگون در نظر گيريم كه همه باهم در حال كنش بوده و به اين خاطر معادلات آنها داراي جواب هاي گوناگونند. فردريك فستر در اثر خود ايراد اصلي تمدن غرب و فاجعه اكولوژي و بدبختي جهان سوم را در اثر حاكميت همين نوع انديشه در غرب بر مي شمارد و مشخصن بر اين باور است كه آنها به علت اين تفكر انتزاعي براي دين به عنوان مثال نهاد مشخصي بنام كليسا ساختند، خدا را موجودي خارج از طبيعت و منتزع پنداشتند و رشته هاي علوم بدون ارتباط باهم شدند، (9). يعني ذهن ما قادر نبوده كه همه را باهم و كنارهم و مرتبط دانسته و دليل هر چيزي را نه در آن حوزه مربوط به خود، بلكه در كل سيستم جستجو كند، زيرا كه جامعه موجود حيات داري است و مانند بدن انسان است كه چنانچه جگر او آسيب ديد تنها ايراد را نه تنها  در جگر جستجو نمي كند و حتمن نبايد يك علت داشته باشد. اين بيماري ممكن است دلائل چندگانه ارگانيك و ارثي و رواني و تغذيه اي داشته باشد. حال در مورد ديندار بودن يك جامعه وضع مشابه است، به اين صورت كه اين موضوعي نيست كه تنها يك نهاد بتواند آنرا كاهش و يا افزايش دهد و فساد (بي ديني) را تنها با رعايت كردن شريعت نمي توان ريشه كن كرد. مشكل زماني هم بيشتر مي شود كه شريعت تنها به رعايت ظاهري قوانين بسنده كرده و راه را براي تزوير باز مي كند كه تاريخ ما همواره از آن رنج برده است.

     حال به موضوع هويت جامعه مي رسيم و توجه به آن از اين جهت ضروري است كه تحول اولوسيوني جامعه در راستاي هويت اش عملي مي كند، اما اينكه هويت جامعه ايراني صرفن اسلامي و بخصوص شيعه است و آنهم متوليان خاصي دارد را اولوسيون بر نمي تابد. چرا كه گفتيم هر مذهب يا جريان فكري از جريانات و مذاهب ديگر تأثير مي پذيرد و به اين خاطر هم مذهب شيعه در ايران بوجود آمد. بنابراين اين مذهب حاصل يك سنتز فرهنگي تمدن ايراني و افكار اسلامي است. هنگامي كه شما هويت جامعه را در اسلامي بودن آن خلاصه مي كنيد و براي اداره امور آن مي خواهيد تنها به متون ديني مراجعه كنيد، در همين حال هم نافي بقيه مباني هويتي تاريخي ( مذاهب، مكاتب، شيوه هاي معيشتي و سامان هاي اجتماعي و تجربيات تاريخي/ قومي و ملي ) اين قوم مي شويد كه قبل از اسلام در اين سرزمين وجود داشته و هم نافي جريان هاي فرهنگي اي مي شويد كه پس از ورود اسلام بر اين مذهب تأثير گذارده اند كه از همه مهم تر فلسفه يونان و مذاهب مسيحيت و يهوديت و دين زرتشت و بوديسم و همچنين ره آوردهاي علمي دانشمندان ايراني پس از اسلام  را مي توان برشمرد. مگر غير از اين است كه ملاصدرا به عنوان بزرگترين مرجع فلسفي شيعيان پس از آنكه با فلسفه كلام دچار بحران شد، ناچار از در هم آميختن فلسفه مشاء و اشراق و علم كلام و عرفان شد؟ به عبارت ديگر فلسفه خود را از علم كلام صرفن اسلامي به سوي هم آميزي با  فرهنگ هاي حاكم بر ايران و جهان سوق داد، (10). و آيا همين جريان در مورد غزالي اتفاق نيافتاد؟ به اين ترتيب مشاهده مي كنيم كه زايش اولوسيون حتي مي تواند از طريق بحران روحي انديشه ورز هم اتفاق بيافتد. 

   با اين توضيحات روشن مي شود كه خلاصه كردن هويت ايراني در اسلام شيعه و مرجع دانستن اسلام فقاهتي با نهادي ويژه در نظام سياسي و اقتصادي و فرهنگي اين جامعه چيزي جز منتزع كردن دين و شقه كردن هويت ايراني و جامعه ايران نيست و بر طبق تجربيات جوامع ديگر نيز راه به جائي نمي برد. نظر اولوسيونيستي در اين زمينه اين است كه هويت ايراني ايرانيت است كه اسلام هم يكي از بخش هاي آن را تشكيل مي دهد نه همه آنرا. و اگر جامعه ما ديني است اين دين  يك دين ايراني است كه در بطن فرهنگ و شيوه معيشتي و ذهنيت هر فرد ايراني ساري و جاري  بوده و در هويت او كه حاصل سنتز همه اديان و جريانات دگر انديش موجود در اين مملكت در قبل و بعد از اسلام بوده تبلور يافته. نمونه هاي بارز اين دين منطبق با هويت ملي و همچنين شيوه دينداري ايرانيان را مي توان از جمله در آثار حافظ و خيام و سعدي و مولوي و فردوسي به روشني مطالعه كرد و پيوند قلبي ايرانيان با اين آثار نيز به اين دليل است. بنابراين بوجود آوردن يك نهاد براي يكي از مؤلفه هاي هويتي منتزع كردن ذهني و بعد عيني دين از هويت جامعه است كه خواهي نخواهي به دليلي كه خواهيم آورد به جدال با يكديگر خواهند پرداخت. حال چنانچه واژه ديني را به هر صورت در كنار مردم سالاري بياوريد اين بينش انتزاعي را به سياست هم تحميل كرده و اثرات مترتب بر آن را ملت بايد تحمل كند.

    دو ديگر آنكه بر اين پيش فرض ديني بودن جامعه كنوني ايران و جدا كردن و نهادي كردن منتزعانه دين در آن از ديدگاه اولوسيون  اشكال دومي هم وجود  دارد. در اين امر امروز كسي ترديد ندارد كه هرپديده اي در جهان به علت تغيير شرايط زيستي همواره در حال شدن و انطباق خويش با شرايط جديد بوده و ثابت نمي تواند باشد، حتي پديده هاي بي جان در طبيعت. اين حكم شامل دين مردم هم مي شود، اما اين شدن ها در همه زمينه ها در زندگي فردي و جمعي همواره در جريان واقعي زندگي در جريان است نه در خارج از آن و جداي از شيوه معيشتي و رشد فرهنگي  كه بصورت نهادي منتزع عمل كند. به عبارت ديگر با تغيير شرايط معيشتي و زيست محيطي همپاي آن هم فرهنگ و هم دين مردم تغيير مي يابد. در جريان زندگي واقعي مردم هم هيچ كس نه مجاز و نه قادر به جلوگيري تحول است، ضمن اينكه چنانچه اولوسيون شرايطي بوجود آورد كه حتي نيازي به پديده اي نباشد خود به خود آنرا كنار مي گذارد و منتظر دفاع و حمله بنده و شما هم نمي ماند، همانگونه كه مذاهب و اسطوره ها و سنت هاي غير قابل كاربرد قديم ما نيز از بين رفته اند.

  حال اشكال از اينجا شروع مي شود كه يك ملت ديندار در جريان زندگي و در داد و ستدهاي مادي و فرهنگي و رويكرد با مشكلات، باورها و دين خود را متحول مي كند، اما نهادي كه در خارج از اين جريان زندگي قرار دارد به اين دليل كه جاي خاصي براي خود قائل شده و نحوه معيشتي او به هرحال با نحوه معيشتي اكثريت افراد متغاير است و يا طبق تجربه به سختي تحول مي پذيرد، به نوعي تحولش با تحول مردم متفاوت است. اين دو نحوه تحول، و با آن حق وتوئي كه براي اين نهاد ويژه قائل مي شويم، ديگر قادر به يك هم زيستي مسالمت آميز در كنار يكديگر نخواهند بود و كشماكشي دائمي تا تعيين تكليف نهائي ادامه خواهد يافت. به عبارت ديگر ما با امتياز دادن به يك قشر و يا يك كاست منتزع از كليت سيستم حياتي جامعه اجازه حاكميت بر كل سيستم را مي دهيم. به سختي مي توان پذيرفت كه هدف اديان بوجود آوردن چنين جامعه اي باشد و اگر چنين باشد عدم قبول آن از طرف جوامع كنوني حتمي است. 

    حال هنگامي كه ما با اين تفكر كمپلكس به نحوه عملكرد واقعي دين در جامعه و در بطن زندگي ملت مي رسيم و آنرا جداي از زندگي مردم نمي دانيم متوجه مي شويم كه يك نظام مردم سالار در يك جامعه ديني بدون پسوند و پيشوند خواهي نخواهي رنگ ديني دارد چرا كه دين در ذهنيت و هويت افراد حاكم است و دين آنها هنگام دادن رأي تبعن نقش خود را ايفاء مي كند. به اين ترتيب نگراني پيروان دين در اينجا ديگر معنا ندارد،  مگر آنكه قشر خاصي منافع ويژه اي از جامعه مطالبه كنند كه البته اين موضوع با مردم سالاري سازگار نيست. ما اگر به رسالت دين در جامعه با تفكر كمپلكس نگاه كنيم اشكالات نتيجه گيري هاي خطي را مي توانيم دريابيم. به هر ترتيب ما در اين نوع رويكرد با دونوع دين روبرو هستيم. يكي دين اولوسيونيستي موجود در بطن سيستم حياتي اجتماع و ديگري دين نهادينه شده توسط بخشي از انسانها كه در كنار سيستم حياتي جامعه زندگي مي كند اما مي خواهد بر كل سيستم تسلط داشته باشد. البته كثرت گرائي تا زماني كه اولوسيون ايجاب مي كند، مخالف وجود اين نهاد نيست، اما اين نهاد زماني مي تواند بهترين نقش را داشته باشد كه به عنوان بخشي از بخش هاي ديگر جامعه اما در پيوند و مشاركت و حق مساوي با بخش هاي ديگر در حال داد و ستد بوده و يا به عبارت ديگر فعاليتي ديناميك در كل سيستم داشته باشد.    

   از ديدگاه علم امروز هرگاه كل يك نظام حيات دار و يا بخش هاي كوچكتر آن به هر دليل و بهانه اي  بخواهد خود را بسته نگاه داشته و از باز كردن خود در راستاي قابل ادامه حيات كردن جامعه (كل سيستم) پرهيز كند و يا بخواهد بخش هاي ديگر يك سيستم را به انقياد وادار سازد،  قابليت حيات آن سيستم كاهش مي يابد. مشكل دين نهادينه شده، در تجربه اي كه تاكنون نشان داده و تجربيات بعد از انقلاب هم مؤيد آنست، اينجا است كه دين نهادينه شده با تحول متغايرش با تحول زندگي مردم، آگاهانه و  ناخودآگاه در صدد انقياد كل سيستم برآمده و به هر حال تلاش درتحميل نظرات خود بدون رعايت ارگانيك الزامات ديگر سيستم مي كند. و با اينكار خواهي نخواهي در صدد جلوگيري و ايجاد ممانعت در راه  تحول ارگانيك حيات كل سيستم بر آمده است، يا به عبارت ديگر به نحوي سيستم را محدود كرده است كه در مجموع قابليت ادامه حيات جامعه را كاهش مي دهد. از جمله علت هاي طبيعي اينكار هم در اين است كه اين دين به عنوان مثال حاضر به پذيرش رقباي ديگر در حوزه عمل خود و محدود شدن حوزه نفوذ خود نيست، كه البته حق اولوسيوني هر موجود زنده اي است، اما ملت هم حق برخورداري از كيفيت هاي بهتر زندگي را دارد و اينكه مسئله اش اين است كه چگونه با مشكلات زندگي كنار بيايند و در اينجا است كه خواست ها بطور طبيعي از يكديگر فاصله مي گيرند.

    ما با اين توضيحات به اين امر رهنمون مي شويم كه چون دين ها پا به عرصه وجود گذاشته اند پيرو يك نياز اولوسيونيستي بوده و هر نياز اولوسيونيستي در راستاي قوانين اولوسيون مبتني بر بالا بردن توان حياتي سيستم هاي فرهنگي و اقتصادي و سياسي آنزمان جوامع بوده. در غير اين صورت اديان پا به عرصه وجود نمي گذاردند اما پس از آنكه انسان توانست خود راهش را بوسيله عقل پيدا كند ديگر دين نقش خود را در هر زمينه اي كه علم توان اظهار نظر را در آنجا يافت به او محول كرد. اين جريان در مورد فلسفه هم همين گونه بوده است. آيا تاريخ تحول اسلام و مسيحيت چيزي جز اين جريان را نشان مي دهند؟ اما تفاوت علم با دين و فلسفه در اين است كه علم متعهد نسبت به داده هاي خود بوده و خود را موظف به اثبات و انجام ادعاها و  تعهدهايش به مردم كرده، اما دين و فلسفه هيچ تعهد قابل اثباتي به مردم نسپرده اند. در اينجا معناي سخني را كه قبلن از فرد هويل نقل كرديم در مورد دين غير انتزاعي و جاري و متحول در زندگي متوجه مي شويم كه علم بيش از روحانيت نسبت به آن تعهد داشته است.

   موضوع ديگر اينكه مدافعان مردم سالاري ديني پيرو همان تفكر خطي، هم در نظر و هم در عمل تا كنون نشان داده اند كه حفظ دين نهادينه را هدف تلقي مي كنند، در حالي كه خود  قرآن پيامبرش را جز وسيله اي جهت نزديك تر كردن انسان ها به خداوند ندانسته  و او را فردي مانند ديگران تلقي كرده و همواره انسان را تشويق به علم جوئي و تفكر مي كند كه خود بيدار شده و منافعش را تشخيص دهد تا ديگر نيازمند پيامبر و امام و رهبري نباشند. در اين راه حتي خداوند پيامبر را در مواردي سرزنش هم مي كند، چون هدف دين چيز ديگري است.  سير تكوين و تحول علم نيز نشانگر آنست كه علم در راه عقلاني تر كردن انسان تاكنون موفق تر از دين نهادينه عمل كرده، ليكن زماني كه علم هنوز شكل نگرفته بود، باورهاي ديني  راهبرد هاي خوبي بودند.  با تجربياتي كه ما از نظرات و عملكرد نهاد دين در ايران داريم،  بر اساس كدام بينش قابل اعتماد و اثبات مي توان قبول كرد كه در آينده روش خود را تغيير مي دهند؟

   حال به هر صورت اگر نهاد ديني و حاميان آن در ادعاي خود در بهتر بسط دادن عدالت راسخ هستند مي توانند بدون تحميل نظر خود بر كل نظام با تشكيل يك يا چند حزب تعهد انجام آنرا به عهده گرفته و مردم آزادانه انتخاب كنند كه آيا و يا تا چه حد حامي آنها هستند؟

   نكته ديگري كه در بحث ديني بودن جامعه،  مدافعان مردم سالاري ديني به علت حاكميت تفكر خطي و انتزاعي بر انديشه شان به خطا مي روند در اين نكته است كه مي پندارند پيروزي انقلاب اسلامي را ما همه مديون اسلام نهادينه هستيم و به همين خاطر در آينده نيز بايد به نحوي از انحاء ديني كه آنها معرفي مي كنند در سياست دخالت مستقيم داشته باشد. موضوع اول آنكه بر اساس همه شواهد موجود اگر مردم خواهان اسلام بودند منظورشان همان ديني بود كه در جريان زندگي تجربه كرده بودند و رهبري انقلاب هم تا آنزمان از همان اسلام مردمي صحبت مي كرد، اما بعد از پيروزي، اسلام مردمي به مرور كنار زده شد و در آخر اسلام نهادينه خود را تحميل كرد. 

   دو ديگر به باور نگارنده از ديدگاه اولوسيونيستي، انقلاب اسلامي اي كه در نهايت نهاد ديني را بر سركار آورد بيش از آنكه پيروزي اش مديون خود آن نهاد باشد، مديون مكتب ماركسيست – لنينيست نوع شوروي است.  يا به عبارت عام تر، به علت پيروزي انقلابات ماركسيستي در جهان سوم و شكست نهضت هاي ملي به دست غرب جهان سومي ها فريفته ايدئولوژي و بطور مشخص ايدئولوژي ماركسيسم شدند. اما اين مكتب يكي به دليل حساسيت غرب نسبت به آن و دو ديگر به علت احساسات ديني مردم و اينكه اين مكتب در الگوهاي آنزماني با احساسات ديني هم با خشونت رفتار كرد، در كشورهاي اسلامي نتوانست پا بگيرد.  تفكر تمامي پيشتازان ذهني و عيني انقلاب اسلامي مملو از انديشه هاي ماركسيستي بود و عملكرد جناح هاي خشونت طلب در انقلاب نيز تمامن ملهم از انديشه هاي اين مكتب نوع شوروي بود با توجيهات مذهبي كه از ديدگاه اولوسيون با ويژگي هاي فرهنگي و مذهبي و تاريخي موجود در ايران آنروز سازگار بود سنتزي بوجود آورد كه انقلاب اسلامي چنين چهره اي به خود گرفت. والا چرا قبل از حكومت پهلوي كه مردم مذهبي تر بودند اين انقلاب روي نداد؟

   منظور از طرح مسئله در اينجا البته راه انداختن يك جنجال هاي ايدئولوژيك نيست، كه چنين چيزي در واقعيات خارج از ذهن ما وجود ندارد، بلكه نشان دادن و روشن ساختن اين مسئله اساسي است كه جهت فهم مسائل و چگونگي رويدادها  در جريان اولوسيون بايد از قشري گري و انديشه انتزاعي فاصله گرفت و وارد كنه مكانيزم ها با يك ديد كليت گرايانه در بافت هاي كمپلكس شد. با طرح اين مسئله هدف اين است كه نشان دهيم هيچ پديده اي در هستي منتزع از هويت خود  و ارتباط با پديده هاي ديگر و بدون تأثير از محيط شانس پديداري پيدا نمي كند. واقعيت ديگر اين است كه اولوسيون بندرت داراي خط مستقيم و قابل شناخت است و گاه از بيراهه ها و تحت لواهاي ظاهري گوناگون هم راه خود را ادامه مي دهد و اين ما هستيم كه براي رويدادها نام انتخاب مي كنيم و گاه بر سر نام ها به كشماكش مي پردازيم. اينكه نام اين انقلاب اسلامي لقب گرفت بيانگر آنچه كه در واقعيت روي داد نيست و جامعه اسلامي هم كه فاتحان تصورش را داشتند محقق نشد. واقعيت به بن بست رسيدن يك جامعه بسته با ظواهر غربي بود به سوي يك جامعه باز و يك تعيين تكليف تاريخي با همه مؤلفه هاي داخلي و خارجي  كه در اين جامعه سد راه اين گذار بودند، تا جامعه بتواند قابليت ادامه حيات مستقل خود را بيشتر كند. از اين منظر اتقلاب ره آوردهاي مثبت زيادي داشته.  منظور اينكه اگر به علت حساسيت هاي غرب و موانع فرهنگي داخلي اولوسيون جامعه ما نتوانست بطور مستقيم و نام ديگري عمل كند، هيچ جاي تعجب نيست.

    به احتمال بسيار چنانچه اين انقلاب با همين شكل نام سوسياليزم برخود مي گذاشت، به احتمال زياد غرب آنرا، به دليلي كه فستر در نقل قول به آن اشاره كرده، اصلن به رسميت نمي شناخت. دو ديگر آنكه چون انقلاب به اين راه رفت نيروهاي چپ نبايد فكر كنند كه همه تلاش هاي آنها بيهوده بود. به باور نگارنده تمامي تلاش ها و بينش هاي نيروها در آنزمان در اين نوع شكل گيري انقلاب مؤثر بود و در آينده نيز اگر بخواهيم به وضع بهتري برسيم ناچار از اصلاح بينش و عمل خود و ديگران هستيم. توضيح بيشتر اين موضوع نيز از حوصله اين نوشتار خارج است، (11). به اين خاطر امروز هم مي بايست بدون توجه به القاب و واژه ها و شعارها و جنجال ها آرزوها و اراده گرائي ها  توجه را متمركز مكانيزم اولوسيون ويژه جامعه كرد كه هيچگاه توقف نمي پذيرد و در هر حال و هر زماني انسان مي تواند نقش فعالي در آن داشته باشد و اولوسيون از كوچكترين امكان جهت تضمين حيات بهره مي گيرد. چنانچه دست روي دست گذاشته و منتظر فرصت ايده آل بمانيم، اولوسيون هم ادامه حيات ما را تضمين نمي كند،(12). حال چنانچه ره آوردهاي علم را در اين فاصله در انديشه ماركس و انگلس ملحوظ كنيم، مي توان نظريه جبر تاريخ او را با جريان اولوسيون همساز قلمداد كنيم. 

     با اين نحوه نگرش است كه به عنوان نمونه مشاهده مي كنيم تحليل سعيد حجاريان در مورد مردم سالاري ديني به نحوي كه در سخنراني اخير خود (13) مطرح كرده روشن گر هيچ مسئله اي نيست جز پرداختن به واژه ها و صورت ها و غفلت از درك مكانيزم هاي حاكي بر حركت هاي ظاهرن ديني. اين نوع تحليل  نمي توانند در يك بحث اصولي نمي توانند كمكي براي ما باشند.  به عنوان نمونه آيا قبول قوانين اسلامي در پاكستان چيزي جز تزوير حاكميت آن جهت ادامه حياتش است و با اينكار هيچ تغييري هم در نظام سياسي و كشورداري آنجا ايجاد نشد. حال هدف از طرح آن و امثال آن چيست؟

   چرا بايست مسائل اصلي و محتوائي را كه بسادگي براي هرفرد قابل رؤيت نبوده و مي بايست در درجه به روشن كرن آنها پرداخت، رها كرده و به توضيح و تفكيك صورت هاي ظاهري و نام هائي  مي پردازيم كه هر جريان مي تواند انتخاب كند ليكن اولوسيون نقش ديگري بر دوش آنها نهاده است، بدون آنكه خود از آنها باخبر باشند. 

دو ديگراينكه نامبرده اشاره به اين نكته مي كند كه بحث كنوني مشابه بحث پيرامون نظام سياسي در رأس انقلاب است. اين بينش از واقعيت جامعه كنوني  و اولوسيون فرهنگي و اجتماعي و سياسي جامعه اي كه چنين تجربه تلخ و وحشتناكي در اين فاصله پشت سر گذارده به دور است.  در حقيقت وقتي فردي چنين نظر مي دهد در تحليلي بودن و انديشه علمي او، هرچند هم كه به نظر فلاسفه غرب مراجعه كرده و اصطلاحات انگليسي را بكار مي برد، بايد ترديد جدي كرد. اين نظر كسي است كه از ديدگاه علم جامعه را ثابت و بي حركت و بدون شعور تاريخي فرض مي كند و گوئي كه بسادگي همه ذهنيات خود را از اين حكومت به خاك مي سپارد. در اين نحوه نگرش جامعه ديناميك و متحول و در حال شدن نيست، غافل از آنكه حتي زماني كه زير تسلط سخت ترين استبدادها دست و پا مي زند به حركت بطئي و اولوسيوني خود ادامه مي دهد. ما در آنزمان در شرايط قبل از تجربه بوديم و هرچه دگر انديشان گفتند و نوشتند، با اين دليل همه آنها را غير منطقي دانستيد كه چون هنوز حكومت عدل اسلامي را تجربه نكرده ايم نسبت به آن كينه داريد! ما اينهمه سال ناچار از تحمل خفقان شديم، آيا امروز هم اين استدلال كاربرد دارد؟ ملتي كه چنين تجربه سنگين و تلخي دارد بطور قطع بهتر از هر كس مي تواند امروز بداند كه خواهان  كدام نظام است.

    اميد آنكه خواننده با اين توضيحات در آخر منظور نظر نويسنده نقل قول رأس نوشتار را دريافته و خود به اين باور رهنمون شود كه با بينش هاي نوين عنوان كردن مسائل مشخص اجتماعي اي كه امروز از حوزه فلسفه خارج شده و وارد علم شده و به همين خاطر داراي جواب هاي مشخص و قابل اثبات هستند،  در بسته بندي هاي كلامي و فلسفي و تحليل جامعه شناختي نوع قديم و غيرو تا چه حد از بينش هاي علمي امروز فاصله دارند.

  اگر پيروزي انقلاب اسلامي مديون ماركسيسم - لنينيست بود، اين مكتب به آن صورت كه تحقق يافت در راستاي اولوسيون و آزادي انديشه از قيد نهادها از جهان رخت بر بست و آنچه را هم كه از خود بجاي گذاشت در جلو چشم داريم. هر نظام انديشگي هم كه خود را بصورت  مكتب منتزع از هستي كند و بخواهد واقعيت ها را با قالب هاي مكتبي به تسليم وادارد نيز سرنوشت بهتري نخواهد داشت، چون اولوسيون در هر حال از هرچيز و هركس قوي تر است ومغز انسان قادر نيست كه با انتخاب اين صفت و قيد و واژه و اسم آنرا بفريبد. اين قابل اعتمادترين پيش بيني آينده است و سخن اينشتن را نبايد فراموش كرد. به انديشه بايد حالت ديناميك بخشيد تا بتواند همپاي تحول خود را متحول كند.

   روشنفكر در اين شرايط وظايفي كه  دارد اين است كه علم امروز را به جامعه خود انتقال داده، افراد و مكاتبي كه خود را متولي مردم مي دانند اما در حقيقت در پي چيزي جز منافع شخصي خود نيستند به مردم نشان داده  و زمينه هاي انتخاب آزاد ملت را فراهم آورد. هر آنكس كه افكندن برق  شفافيت علمي و معرفتي بر همه چيز را كه مردم خوب و بد خود و جامعه خود را بشناسند و سطح فرهنگ و نحوه معيشت خود را بالاتر برند، وجه همت قرار دهد،  بدون ترديد در راستاي اولوسيون فرهنگي و اجتماعي و اقتصادي مردم قدم بر مي دارد. در اين راستا حق به جانب دانشجوياني است كه چند روز قبل از رئيس جمهور به حق خواستند مشكلات جامعه را به دانشگاه ببرد نه به اطاق هاي دربسته چانه زني.

  در آخر فكر مي كنم كه مهمترين نتيجه اي كه از نحوه نگرش علمي امروز به مسائل مي گيريم و تجربه سال هاي اخير در ايران نشان مي دهند، اين است كه در اينراه همه نيروها و با هر باور اعتقادي و فلسفي در ارائة راه حل ها به يكديگر نزديك تر مي شوند، چرا كه امروز حل مسائل اجتماعي در گرو علم بوده و  ديگر كاري به باورهاي مكتبي و فلسفي ما كه حاصل ذهنيت انتزاع جويانه ما است و در حوزه امور شخصي افراد مي توانند تأثير گذارند،  ندارند.  

 

منابع

                                

 فردريك فستر بيوشميست است و كارشناس مسائل محيط زيست. او بنيان گذار و سرپرست گروه پژوهشي زيست شناسي   و محيط زيست در مونيخ است و و در دانشگاه سنت گالن استاد دائمي اقتصاد است. او تاكنون جوايز چندي دريافت كرده و دكتراي افتخاري دانشگاه سنت گالن را گرفته و  آثار متعددي انتشار داده كه همه آنها جزء پرفروش ترين آثار بوده اند.

 

+ نوشته شده در  14 Jul 2007ساعت 8:38 PM  توسط ویلیام برکادهی  | 

اگر چه براي پرداختن به  موضوع حساسی چون سکس بايد از تابو و فيلتري بنام سكس و شهوت درمذاهب اسلامي كه خيلي هم خطرناك است عبور كرد،(موضوعی كه در ممالك اسلامي كمترين اطلاعات علمي وجنبه هاي مثبت پيرامون آن ارايه شده است) ولی پرداختن به آن ازاهميت بالايي برخوردار است. چرا که در دنیای اسلام عامی کلمه سکس بمعنی شهوترانی و نوعی صفت حیوانی اطلاق میگردد . در حالی که درمعادل مفهوم واقعی آن از لفظ زناشویی بجای سکس استفاده میگردد.سکس ترین الفاظ و مفاهیم دررسائل و توضیح المسائل مراجع و نیز در روایات بسیارکه عمدتا جنبه آموزشی و تربیتی دارند بکار برده شده است.اما همواره نسبت به لفظ سکس درمیان مسلمین حساسیت منفی وجود دارد و هنوزدر دنياي مذاهب همطرازبا مذاهب و كليساههاي قبل از رنسانس كه باكوچكترين حركت فكري ،انسان را به مهدورالدم وتكفير محكوم می نمودند کمتر کسی یافت میشود تا این تابوها را بشکند و ازحساسیتهای منفی عبور نماید. امّا امثال آقای خداداد قصد چنین شروعی را دارند اگرچه به نظر ميرسد آنچه نوشته از تحقيق و تعميق كمتري برخورداراست . اگرايشان درنوشتار به اين مهمي ، كم حوصلگي را كنار ميگذاشت و وقت بيشتري صرف آن ميكرد قطعا به مطلبي عميق و ژرفاتري مبدل مي گشت.به هرحال شهامت ايشان تحسين برانگيز است.

اينطورکه از مقاله یاد شده برداشت ميشود، گويا تعدد زوجات و صيغه امري است كه براي حلّ بحران جنسيت، آنرا اسلام به بشريت پيشنهاد داده است و علت اين پيشنهاد هم توانايي و بر تري قوه شهواني و جنسي مردان تلقی شده است. والبته ازسویی اشاراتي به بيرحميها وبي عدالتيها در مورد زنان دارد نويسنده اين سطورقصد پرداختن به این گونه موضوعات با زبان دين واسلام ندارد چرا كه معتقد است هر چيزي مي بايست در جايگاه حقيقي خود قرار داشته واز خلط موضوعات پرهیزشود. وهمچنین معتقد است دين درچارچوب اخلاقيات و معنويات به موضوعات مينگرد ومعمولا وارد مباحث مصداقي نميشود ، آنجا هم كه وارد شده است در استقلال موضوع دخالت نكرده است بلكه يا موضوع مستقلي مثل لزوم وجود حكومت و نظم دراجتماع را تاييد كرده است ويا موضوع مستقلي را تقبيح وگناه اعلام داشته است، مثل وجود ظلم و تجاوز به حقوق ديگران. بعبارتی بحث را نه از نگاه روایی ، که ازنگاه عقل، به سکس یا همان زناشویی و به تاریخ آن دردین مینگرد.

امّا قبل ازهرچیز باید اذعان داشت که سکس خدادادی است و در ذات وجود بشر نهفته است. برا ين اساس سكس و شهوت مواردي هستند كه دين سعي بر مهار وهدايت سير و حركت آن داشته است نه تاييد يا رد آن، و ورود اسلام به مباحث اينچنيني در واقع مقطعي واز باب ضرورت وبه جهت جهالت عرب و با توجه به شرايط خاص و بيعدالتيهايي كه در حق زنان رخ ميداد بوده است ، آنهم در زماني كه اشراف وسران قبايل وديگر طبقات عرب خود را حاكم و برتر از ديگران ميدانستند و به هر نوع نگاه و فكر و تجاوز به زنان خود را مجازمی پنداشتند و اصولا زنان را بردگان ، كنيزان ، وكالايي براي تامين آسايش و شهوتراني مرد بيش نميدانستند! در عصريكه اعراب دختران شان را زنده بگور ميكردند .

بعبارتي فساد و انحرافات جنسي براي مردان و سركوب جنسي و شهواني زنان در زمان جاهليت عرب آشكارا و هويدا بوده است آنوقت دين براي تعيين حد و مرز نسبي انحرافات آن زمان و جلوگيري از گسترش آن،طرح قانونمند كردن و محدود كردن رسومات غلط را پيشنهاد داد، در آن زماني كه اسلام ، پيامبر وهيچ كس ديگري نميتوانست بخشهایی ازعمق جهالت و تجاوزات اعراب را مطلقا ريشه كن كند و مردان عرب به هيچ وجه مطلقا زيربارناديده گرفتن همه موقعيتهاي جاهلانه و تجاوز كارانه خود نميرفتند. وازسویی زنان هم بعلت تحميلات ناعادلانه فراوان در طي قرنها قادر به دفاع از خود نبودند، پيشنهاد تعدد زوجات دايم (محدود) و موقت بصورت قانون شرعي( نكاح وصيغه ) بهترين پيشنهاد و راه كار عملي ممكن در آن زمان بوده است واكنون در بسياري از كشورهاي دنيا به شکل نوین تری و با هویت و نام دیگری قانونمند ومحدود شده تا ازگسترش آن به حریم وفروپاشي خانواده ها جلوگيري به عمل آيد. يعني تعدد زوجات ممنوع شده امّا براي تامين غريزه جنسي هم براي مردان وهم براي زنان بصورت قانوني و محدود آزاد اعلام شده است. امّا متاسفانه بعلت عمق جهالت طبقات مختلف ممالك اسلامي كه عمدتا عرب بودند وتسلط قدرت طلبان قهار برممالك اسلامي، علماي دين نتوانستند بيشتر از اين به موضوعات اين چنيني بپردازند و آن قوانین بيش ازچهارده قرن پيش كه براي زمان جهالت اعراب وضع شده بود بصورت خشك تاكنون به ما رسانده اند وهنوزآنرا به روزدر نياورده ومطابق با فرهنگ و فهم امروزي پرورش نداده اند، لذا راه کارهای زمان جاهلیت مختص زمان و شرابط خاص بوده وهم اینک نه تنها کاربردی ندارند بلکه گاهی خود ابزاری شده برای تضییع حقوق انسانی زنان،که باید علمای مبرز دینی تابوهای قرون وسطایی را بشکنند وپویایی و قدرتِ تحول و نو گرایی دینی را آغاز کنند ، اگر چه از مراجع بزرگي چون آيت الله صانعی باید تقدير بعمل آورد كه شجاعانه سنت شكني ميكند ونگرشی مترقی تر را دنبال میکند و بارها در جاهاي مختلف ودردروس خارج حوزوي براي دانش پژوهان و شاگردان روحاني خود بیان داشته است كه :{برخي احكام مثل شهادت زنان ، ديات و تعدد زوجات دراحکام دینی در مورد زنان مربوط به «گذشته و» زماني است كه بلحاظ موانع تحميلي، زنان دچار نقصان (فكري) بوده اند ولی الآن كه ورودي زنان به دانشگاهها بيشتراز مردان است وشرايط برابر با مردان دارند روا نیست آنانرا کمتر از مردان و با حق و حقوقی کمتر بحساب آورد« نقل بمضمون ».}

امروزه در هيچ كجاي دنيا ادعای نقصان عقل در زنان پذیرفته نیست چرا که زنان بعنوان انسانهايي كه در حال حاضر از لحاظ عقلي و ضريب هوشي وگسترش علمي و اقتصادي هيچ از مردان كم ندارند وبلكه در مواردي يك قدم هم جلوترهستند ، وبهمین نسبت دیگرعقلاني و شرعي نيست (شرعی كه در تقابل با عقل نيست) محقرانه شهادت دو زن برابربا شهادت يك مرد و يا ديه زن را نصف ديه مرد و يا تعدد همسر را براي مردان آزاد و براي زنان ممنوع دانست(منظور این است که برای مردان هم تعدد زوجات ممنوع باشد)

در پیش ازظهوراسلام در عربستان روابط جنسي ، يك جانبه وناعادلانه و به نفع مردان بوده است ، اگراسلام بخاطر بي عدالتيها و ستمهاي فراوان و نگاه هاي تحقير آميزي كه نسبت به جنس زن روا میداشتند، واگراسلام در برابر روابط جنسي آزاد و متعدد يكسویه، روابط جنسي قانوني و محدود راپیشنهاد داد صد البته که این پیشنهاد نه بخاطر قویتربودن غریزه جنسی مردان بلکه تنها جنبه پیشگیرانه و به حداقل رساندن ظلم وتجاوزبه حقوق زنان آنهم درآن زمان ودرآن شرایط خاص اعراب که مرد جنس برتر و زن جنس پست محسوب میگردید.ولی امروزه دو جنس زن و مرد در ضدیت هم نیستند بلکه بسویه مکمل همند. در این بین آنچه اهمیت بیشتر دارد این است که هر کدام به حقوق اجتماعی، سیاسی و انسانی خود آگاه باشند تا ظلم و تجاوز به حقوق یکدیگرروا ندارند.

حسین خداداد در مطلب خود اشاره دارد که مردان بخصوص در غرب ( و من می گویم در شرق و حتی در ممالک اسلامی) علاوه بر داشتن زن رسمی، به فساد خانه ها می روند و با یک و یا چند زن دیگر دوست می شوند و تامین غریزه جنسی می کنند. در واقع آقای خداداد ناخواسته اذعان داشته اند که در هر صورت مردان بدون هیچ مشکلی تامین نیازمی شوند (شرعی یا غیر شرعی)؟ پس چه حقوقی از مردان دراین خصوص پایمال شده است که ایشان به آن پرداخته و دفاع ازقدرت جنسی مردان نموده است!؟ آیا توجیه تعدد زوجات و توجیه بی نهایت صیغه برای مردان؟ در این بین حقوق ومطالبات زنان چه میشود؟ همانطور که دوستمان خداداد خود اشاره به بی رحمی ها و بی عدالتی ها در مورد زنان دارند خوب بود به این پرسش هم پاسخ میداد که در دنیا اعم از ممالک دینی و غیر دینی این زنان هستند که بیشتر مورد ستم واقع می شوند و همچون کالا و بَرده برای تامین ارضاءِ خارج از حد و اندازه مردان مورد ستم واقع می شوند؟ یا به عکس آن، به مردان ظلمِ بیشتر شده است؟! قطعا همیشه و تا کنون مردان بیشترین ستم را بر زنان روا داشته اند و اجازه رشد فکری، اقتصادی و حتی اجازه رشد جنسی (سکس) مطلوب به آنها نداده اند.

اگر زنان تمایل کمتری نسبت به آمیزش با مردان دارند علتش بی توجهی ها و نگاه حقارت آمیز مردان به زن است نه ضعف جنسی زنان. شرایط و موقعیت ها در طول تاریخ بشریت همیشه تحمیل بر زن بوده و کمتر بر وفق مراد زنان بوده است. اگر شرایط عکس بود شاید الان تمایل مردان به زنان با تمایل زنان به مردان برابر بود و خود می دانید که در روایاتی قوی تر بودن شهوت زنان بر مردان آن هم به طور ذاتی تایید شده است نه عکس آن. {البته بهتربود نظر تخصصی پیرامون آن را به پزشک متخصص مربوط واگذار میشد و دلایل پزشکی را آنها مطرح میکردند تا اینکه امثال من غیر متخصص، معتقدم دین در چارچوب اخلاقیات و معنویات به موضوعات می نگرد ولی اینگونه موارد صرفا جنبه ژنتیکی و تجربی دارد و بهتر است هر موضوع را دخیل در دین نکنیم چرا که دین راه تحقیق و تفحص را به انسانها از طریق علم و عقل آزاد گذاشته است و وارد مصادیق نمی شود.}

    واقعیت این است که راه پاسخگویی به نیاز جنسی و سکس، تعدد زوجات و صیغه و دوستی با این و آن نیست بلکه باید روابط ها را منطقی کرد و بر اساس آنچه که غریزه جنسی طبیعی انسانها حکم می کند زمینه ارضاء روحی و جسمی را بوجود آورد، نه اینکه زن کالایی باشد برای لذت بردن مردان واورا به قربانگاه شهوترانیهای مردان ببرند ؟ والبته سرکوب غریزه شهوت مردان راه درست و طبیعی آن نیست . اگر زنی از مردش راضی باشد و مرد و زن به معنای واقعی، سکس را درک و فهم کنند مطمئن باشید هم زن از عهده مرد برمی آید و هم مرد از عهده زن و کاملا یکدیگر را با گرمای عشق خود تامین می کنند و نیاز به شهوترانی بیش از حد ندارند، امّا به علت ارضا نشدن از سکس با همسراست که در غیاب او مردان به فسادخانه ها می روند که قطعا در این صورت نه رضایتی برای زنان است و نه برای خود مردان. اگر درزناشویی یا همان سکس، مساوات به معنای عادلانه اش ایجاد گردد و وضعیت اقتصادی زنان، موقعیت اجتماعی و آزادی های فردی و اجتماعی آنان به اندازه مردان فراهم گردد و تبعیض جنسی صورت نگیرد و نگاه به زن نگاه انسان به انسان نه نگاه انسان به زن باشد، فکر می کنم آن وقت سکس مسیر طبیعی و منطقی خودش را طی خواهد نمود و زیاده خواهی مردان نیز فروکش خواهد کرد. ضمنا در این دنیای جهان سومی که عمدتا متعلق به مسلمانان است، فقر و تهی دستی بیداد می کند و زوج ها از عهده مشکلات اقتصادی، آموزشی، تربیتی و حتی آمیزشی و جنسی بر نمی آیند وای به حال روزی که مردان فقیر بخواهند چند زن همزمان داشته باشند، با زاد و ولدهای فراوان؟! که نتیجه تربیتی و آموزشی آن بر همگان مشخص است. باید زنان و مردان را به حقوق اولیه از دست رفته شان رساند و آنها را با حقوق انسانی خود آشنا کرد آنوقت در فضای سالم و با عدالت مفهوم سکس (زناشویی)هم بر پایه منطق طبیعی اش جای خود را بازخواهد یافت .

ضمن اینکه باید تاکید داشت که ازدواج در اسلام امری موکد است نه به اجبار، تا چه رسد به صیغه های فراوان. آنچه که به خطا ما مسلمین گرفتارش هستیم این است که معمولا اصل را رها می کنیم و به فرع می چسبیم،رسیدگی به فریاد مسلمان و هر انسان مظلومی واجب است، توجه نمیشود! ایجاد عدالت خواست ذاتی بشریت است، بی عدالتی میشود!ستم و ظلم منع شرعی است، ستم می شود ! ظلم پذیری منع شده درمقابل ظلم نمی ایستیم!لاتظلمون ولاتظلمون نه ظلم بکنید ونه ظلم به پذیرید. امّا چرا؟!...

در همین خصوص( یعنی ترجیح فرع بر اصل) که متاسفانه ریشه وگره خشک بسیاری از عقب افتادگیهای مسلمین است لازم است مواردی گوشزد گردد. والبته این معضل درجوامع و ادیان دیگرعکس آن صادق است*. در ممالک اسلامی منجمله ایران به جای مساوات و برابری در حقوق انسانی و اساسی زنان، مساوات و برابری در فساد و انحراف بوجود آمده است،مثال: به قول دبیرکل انجمن کاهش خسارات اعتیاد در ایران «آمار زنان معتاد وحشتناک است... در چهار سال گذشته، سرعت رشد اعتیاد در زنان سه برابر مردان بوده ... اکنون به ازای هر 10 مرد معتاد که متاهل و دارای خانواده هستند 7 زن دچار اعتیاد می شوند.»

آری این است سرنوشت زنان ایرانی و مسلمان که ظاهرا رکن اصلی خانواده ها هستند! به جای رساندن زن به حق و حقوقش آن را به منجلاب فساد و تباهی می کشانند و هیچ کس هم نیست به دادشان برسد آن وقت می خواهیم ما مردان در شهوترانی هایمان از آنها سبقه بگیریم تا حق خود را کسب کنیم! و با اینکه سبقه داریم و آزادتر هستیم باز هم می خواهیم زنان بیشتری را در اختیار شهوت خود قرار دهیم! وبه اقرار همان مدیر کل حتی بخاطر اینکه خیلی از مردان راحت تر به اهدافشان برسند همسرانشان را نیز قربانی مطامع خود می کنند و آنان را معتاد می سازند. آری در دنیای کنونی ما که بردگی و زنده بگور کردن زنان به شیوه نوینی تبدیل گردیده است و رشد بی سر و صدایی داشته است باز این مردانند که حقوق بیشتری را طلب می کنند و باز این زنانند که فاقد هر گونه قدرت و حق و حقوق هستند؟! ظاهرا ثابت شده که: هرچی سنگه پیش پای لنگه !

پس زنان را دریابید و بپرسید اگر زنان در تمامی شرایط و امکانات و آزادی های فردی و اجتماعی با مردان برابر باشند آیا توان و شایستگی شان باز هم از مردان کمتر خواهد بود؟ اگر اجازه رشد مثبت به آنان داده شود آیا نمی توانند رئیس جمهور یک مملکت باشند؟ وقتی منصب های کلیدی یک مملکت را قانونا در انحصار مردان قرار می دهند و رسما قانون می گوید، رئیس جمهور باید مرد باشد ، چگونه توقع هست زنان رشد کنند و تجربه مدیریتی کسب کنند؟ چرا میدان را در اختیار زنان قرار نمی دهند تا توان و قدرت مدیریتی آنان محک زده شود؟ و صدها سوال و اما و اگرهای دیگر...

این چه منطقی است که زنان باید پاسخگوی شهوترانی های بی حد و اندازه مردان باشند و قربانی مطامع شهوانی آنها؟ اگر همانطور است که آقای خداداد اذعان داشته اند و زنان هر 10 روز یکبار نیاز شهوانی پیدا می کنند این کجای عدالت است که مردان یکسویه و هر روز از زنان لذت ببرند و زنها شاید فقط هر 10 روز یکبار؟( البته این بحث را که زن یا مرد کدامیک قدرت شهوانی بیشتری دارند باید به کارشناسان که در مورد سکس و شهوت تحقیقات داشته اند سپرد) اما به اندازه فهم و درک خود ، معتقدم می باید به کیفیت شهوت توجه داشت نه تعدد شهوت و زوجات ، اگر تعدد و کمیت ملاک باشد، شاید هیچ موجودی به گنجشک که عمر کوتاهی دارد در تعدد آمیزش نرسد!

باید اذعان داشت تعدد شهوتدرصد خود را باکره معرفي کرده بودند.

ديويد بروکس در مقاله خود در نيويورک تايمز ميافزايد طرز برخورد نوجوانان آمريکا نسبت به سکس، عليرغم وفور اشارههاي صريح جنسي در رسانههاي گروهي سرگرمکننده، نسبت به گذشته محافظهکارتر شده است. شمار نوجواناني که رابطه سکسي آزادانه و بدون عشق جدي را غلط ميدانند، بيشتر شده است و شمار آنها که باور دارند تا رسيدن به سنين بزرگسالي بايد از سکس پرهيز کنند، بيشتر شده است.

وقتي به زندگي نوجوانان آمريکا نگاه کنيد، روند دوگانه و متضادي را مشاهده ميکنيد: در ظاهر وقاحت جنسي و در باطن، پرهيزکاري. بروکس ميافزايد: به عبارت ديگر، فرهنگ عامه، يا pop culture ممکن است در آمريکا آشغال باشد، اما بافت اجتماعي در آمريکا به طرزي حيرتانگيزي به تعمير و بهبود خود مشغول است...

وحال در ممالک اسلامی و جهان سومی چگونه است آیا عکس جامعه آمریکایی بر آنها صادق نیست ؟! علماء ودلسوزان دینی به فکر چاره باشند «باید چشمها را شست » وتا دیر نشده از تحجر و عقب ماندگی دوری جست.

 

 
+ نوشته شده در  14 Jul 2007ساعت 8:32 PM  توسط ویلیام برکادهی  |